|
يكي يه دونه ما دلنوشته های یه مامان
| ||
|
[ ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٢ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
سال نو رو به همه دوستای وبلاگیمون تبریک میگم.. ممنون از کامنتهای پر مهرتون براتون بهترینها رو ارزو میکنیم...
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ب.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
[ ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۳ ب.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
رقص و پایکوبیتون منو هلاک کرده:)) پی نوشت : گزارش تولد و عکسهای اصلی در پست بعد :)) هزارساله بشید فرشته های من..... مرسی از همه پیامهای تبریکتون دوستای خوبم.. موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٠ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
[ ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٧ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
فقط میخوام تو باشی تو این دنیا کنارم این بهترین ،دلخوشیمه که تورو دارم
از اینکه توی این دنیا تو رو دارم
واست چیزی از این عشق، کم نمیزارم
تو این دنیا کنارم
که تو رو دارم موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٧ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
[ ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٤ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
این ماه که 23 ماهه شدی مریض بودی و یکی از بدترین دوران با تو بودن من بود.......چند روزه که ویروس جدیدی اومده و همه بچه ها رو اسیر خودش کرده و تو چند روزه که تب داری و من هر شب بالای سرت بیدارم و دعا میکنم که زودتر خوب بشی و برام عذابه دیدن روی مریضت.....مخصوصا موقعی که میخوای شیر بخوری و چون دماغت کیپه نمیتونی درست از دهان شیر بخوری و مشکل داری و با ناز میگی مامان دماغم اومد....... یه ماه دیگه مونده که تو دوساله بشی و من از خدای بزرگ ممنون و شاکرم که بهترین لحظات رو با هم داشتیم و هنوز باورم نمیشه که تو اینقدر زود داری بزرگ میشی و قراره دیگه از شیر گرفته بشی .......میدونم که این یکی از بزرگترین نعمتهای خداوندی برای مادر و فرزنده که به اجبار طبیعت زندگی باید به اون خاتمه داده بشه و برای هر دوی ما سخته...... دلم برای چمبره زدنت توی بغلم.........برای دوتا چشمای قشنگت که به من خیره میشه و با لبخند و شیطنت شیر میخوری و برای دستهای کوچکت که میزاری توی دهن من ببوسمشون تنگ میشه خیلی....... نمیدونم چرا حس میکنم بچه بعد از دوسالگی حس وابستگی به مادر رو نداره دیگه و یواش یواش ازش دور میشه..........مثل همه ما آدم بزرگا که یواش یواش دور شدیم و دور شدیم و این اول راهمون بود............امیدوارم بتونیم هر دومون توی این مرحله احساسی به خوبی با هم کنار بیایم........ نفس مامان خدا رو شکر میکنم که تو دیگه همه چی رو خوب میفهمی معنی گریه ، خنده، شادی، بازی و خوب و بد رو از هم تشخیص میدی....... ماه دیگه تولدته و من برای تو یه تولد خودمونی و آتلیه ای میگیرم و تمام سعیم اینه که بهت خوش بگذره...همه میگن که بچه توی این سن تولد نمیفهمه و بهتره بزاری 4 سالگی به بعد که میفهمه ولی به نظر من توی دنیای خود بچه ها خیلی مفهموم داره تولد.........هر وقت کیک میپزم یا مثلا یه کادو رو میخوام باز کنم زودی میپری وسط و میگی مبایکککک تبلده .....چه اوشگله...... تبلد تبلد بیا شمعا!! و من دهنم باز میمونه که تو واقعا چقدر تولد رو دوست داری و برات مهمه و درکش میکنی......... دیگه راحت میتونی همه جملاتو بگی .خواسته هات رو بیان کنی و افعال رو سر جای خودش بکار ببری...... شعرای قشنگ برام میخونی و روزی چند بار منو می بوسی و بغل میکنی و خط رو تمام نداشته هام با وجودت میکشی..........و حرفهای قشنگ قشنگ برام میزنی که اگه بخوام بنویسمشون یه شاهنامه هم کم میاد از شیرین زبونیات....... خدا رو شکر گذارم بخاطر همه نعمتای خوبی که به من داده... برای وجود نازنین تو فرشته نازم که بهترین دلیلی برای بودنمون..... برای اینکه منو لایق مادر بودن دونسته و برای توانی که به من داده برای نگهداری و حمایت از تو...... و اما یکتا به روایت تصویر در روزمرگیهایمون... دختر دهاتی مامان.... میرقصه یا سینه میزنه؟؟؟؟ عاشورای 90 مامان چطوری اخم میکنه؟!!! مامانت فدات بشه که همه اداهای ما رو ضبط میکنی!!!!( فرزند شیفتگیه دیگه ) پ.ن: از همه دوستای گلم بخاطر کامنتهای پر محبتی که برای من و یکتا میزارن ممنونم و پست قبلی رو (دلتنگی و فراق ) بخاطر خیلی مسائل غیر فعال کردم چون باید برای خیلیا توضیح میدادم جریان های گذشته رو و ....دوستتون دارم بی نهایت بهترین دوستای دنیا. موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٢ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
نبات کوچولوی خونه ما... کودک متفکر .....معلوم نیست داره چه فیلیم ضبط میکنه پاندای ذکر گو ههههههه میخوام از این ماه شیرینی که گذشته برات بنویسم تا بدونی هر روز که میگذره بهترین شهد دنیا رو توی کام زندگی ما میریزی و چقدر هر روز دوست داشتنی تر میشی........نه اینکه بگم من مامنتم و این چیزا به چشمم میادا نه کلا همه نی نی ها توی این سن خیلی شیرینن و خواستنی و خوردنی... و اما روزمرگی های ما: پیه برقی ( پله برقی ): از اونجایی که در طول روز پیش ما نیستی دلم نمیاد عصرها هم ولت کنم و بزارمت خونه مامان نازی و بدون تو برم بازار و دوست دارم که تو رو با خودم ببرم و کمتر استرس دوری از تو و عذاب وجدان هیجان تو از دیدن مردم رو داشته باشم اما زهی خیال باطل که برای تو خوشگذرونی میشه و برای ما اذیت و برای مردم خنده.......... مثلا رفته بودیم خرید و چون ما کم بیرون میریم و کمتر پله برقی میبینی برات خیلی جالب و مهیجه..... از اول خیابون که داد میزنی بدوم..... بدوم... یا برم ( راه برم).... مامانی ویم کن(ولم کن)...... و کلی جیغ داد به پا میکنی و من هم بهت میگم مامان خوب له میشی زیر دست و پای مردم ولی کو گوش شنوا.. کی هم جرات داره بهت اخم کنه... سریع لب میزاری و میگی مامانننننننن نکون دعبا و مجبورم بزارمت زمین و این تویی که شروع میکنی بالا.... پائین.....اوههههه افتادم ( یعنی میخواستم بیفتم) و این منم که میشم نگهبان چهار چشم تو.... درسته حق داری بدوی و بچگی کنی اما من مجبورم که تو رو کنترل کنم بلایی سرت نیاد. رو میکنم به بابایی و میگم اینطور که نمیشه تو مراقب این باش تا من یکم به ویترین ها مثلا نگاه کنم....این بار تو و بابایی با هم درگیر میشین و من توی دلم میگم وای خدا به داد محمد برسه.... رفتم توی مغازه و تو و بابا دست به دست شدین... البته اگه دست بدی که نمیدی..... یه لباس در میارم و ورانداز میکنم و وقتی بر میگردم درب مغازه که از بابا نظر بخوام میبینم که نیستین.....اینور و اونور رو نگاه میکنم و میبینم تو و بابا خیلی دورتر از من دارین از پله برقی بالا و پائین میرین و من کلی خندم میگیره به قیافه بابا از دست تو و نمیدونم چی بگم.... لباسو سر جاش میزارم و به شما میرسم و میگم مامان بیا بغل من و این تویی که باز نهههههه پیه پیه بئیم بایا و شروع میشود.....اینبار این منم که خودم رو میزنم به اون راه و میگم خوب محمد تو اینجا باش من اجبارا خودم تنهایی خرید میکنم و میام و قیافه بابای مظلومت از دست تو و بعدش من دیدن داره.......هههههه خدائیش خیلی دلم به حالش میسوزه اینجور موقعها که باید جورت رو بکشه چون از دست و پا میندازیش.......حالا غرورش هم به کنار که بخاطر خوشی تو زیر پا میزاره و هی دنبالت بالا و پائین میاد از پله....تازه کی جرات داره بناله؟؟!! این بار منم که میگم وای دلت میاد بزار دخترم بازی کنه....پ ن پ میخوای بایسته ما رو نگاه کنه و نظر بده در مورد خریدامون ......این که سرش نمیشه ... براش مهیجه و از این حرفها......هههههه تازه تریپ روانشناسی کودک هم بر میدارم........ههههه مرده تربیتمم چه کنم!!!!! تازه وقتی تصمیم میگیریم از محوطه پله برقی دور بشیم و به سمت دیگه بریم که یادت بره میفهمیم تنها برقیش مشکل نیست بلکه با معمولیش هم حال میکنی و سریع میری کنار راه پله و به یه بچه نهیب میدی که یواش بیا ... داداش بیا اینجا و از اون بالا داد میزنی حاچ خامون ( حاج خانوم ) میناس خامون .... و منو مثلا صدا میزنی که ببین چقدر خوشحالم و عشق میکنی برای خودت................. خرید که تمام شد سوار ماشین شدیم و به تمام این دوندگی ها خاتمه داده شد و این منم که دارم از دست تو از کمرم مینالم و و این تویی که نگاه اخمهای من میکنی و میگی مامان دعبا کدی؟!! میناس قهر کد!!! و هی چپ چپ نگاه میکنی و خودت رو به اون راه میزنی یعنی به خودت نمیگیری و خیلی خیلی مغروری.......... منم هیچی بهت نمیگم و فقط کج نگاهت میکنم ...... البته خودت زود میگیری که من چمه و شروع میکنی به بوس فرستادن از راه دور و بعد گرفتن دو دستی صورت من و بوسیدن ملچ ملچ..... و این منم که رامت میشم و بهت میگم جیغ زدی؟ میگی آیه...... پله دویدی؟؟ آیه....... بغلم نیومدی؟ هوم......بابا زدی؟؟ هوم......من: دیگه این کار رو نکنیا!! قهر میکنما......... و تو منت کشی رو با درخواست شیر میخوام.... میمی میخوام به اتمام میبری و به قول شاعر همه چیز آروم میشود. برات جورچین هوشی که چند ماه پیش به شکل حیوانات بود خریده بودم رو کامل دیگه بلدی و تصمیم گرفتم برات میوه ها رو بخرم و وقتی به خونه اومدیم بدون اینکه چیزی بگم در سه سوت با نگاه اول همه میوه ها رو جاسازی کردی و منو کلی متحیر کردی و خیلی خوشحالم که اینقدر باهوشی و گیراییت بالاست و تمام این شیطنتهات رو به پای هوش خوبت میزارم و از خدای بزرگ ممنونم بخاطر 22 ماه حس قشنگ زندگیم و داشتن توی مهربون و باهوش. بحران جیغهای بنفش: اینروزها توی بحران جیغ به سر میبری و خیلی خوب بلدی جیغ بزنی البته اینم میدونی که نه بابا و نه من محلی به این جیغها نمیزاریم و با اخم و بی محلی روبرو میشی و سریع کرک و پرت میریزه و میفهمی خبری از خواسته مورد علاقت نیست...............بیشترین گیرت هم اینه که نباید من پای ظرفشویی بایستم... آخه من چه کار کنم مادرجون ....... کی باید اون لیوانهای آبی که میخوری و بعد میری پرتش میکنی توی ظرفشویی رو بشوره که ده دقیقه بعد آب خواستی تمیز باشه... اینروزها میبینم هر چی میخوری سریع میری ظرفش رو پرت میدی توی ظرفشویی و میای و چقدر هم به این حرکتت میبالی و مثلا کمک من دادی و گذاشتی سر جاش ههههه طرفداری از بابا: دزد اومده توی ماشین و باندهای ضبط رو دزدیده و من دارم سر بابا غر میزنم که تقصیر تو هستش که نرفتی دزدگیر رو درست کنی و تو تو بغلم نشستی... یه آن نگام میکنی و میگی مامان هیس جیخ نزن .... مامان یباش .... بابا جیغ نزن و این منو و باباییم که میپکیم از خنده از دست تو که اینقدر بلایی...و من میگم چشم مامان .ااااااااااااا خیلی خوبه که تو معنی جیغ نزن رو میگیری بلا پس چرا برای خودت معنی نداره هان؟!!!! شب بخیی( شب بخیر): نگاه ساعت میکنم و میبینم داره دیر میشه و خوابم میاد بهت میگم مامان بریم روی تخت بخوابیم و سریع بلند میشی کنترل تلویزیون رو که میبندم ازم میگیری و میزاری روی میز و میگی بئیم.... جات رو درست میکنم و میزارمت سر جات و چراغ رو خاموش میکنم و میام پیشت..... خدا رو شکر تا الان به موقع خوابیدی و صبح هم خواب میبرم تحویلت میدم و میام سر کار و راضیم از خوابت خیلی زیاد و مثل نی نی های دیگه بدخوابی در نیاوردی تا الان...... البته شاهنامه بعد دوسالگی خوشه که تو از شیر گرفته میشی و امیدوارم که بعدش هم به این خوبی با من تا کنی.... یه آهنگ ملایم برات میزارم و میای زیر بال و پرم و شروع میکنی به گفتن شب بخی مامان و من میگم شب بخیر دختر گلم....... دوباره شب بخیر بابا..........شب بخی بابا!!! و جوابی نمیشنوی و سریع بغض میکنی و بهت بر میخوره و من میفهمم که بابا خوابیده و توی نازنازو بهت برخورده... بابا رو صدا میزنم بخاطر شما و بهش میگم شب بخیر بگو بچم ناراحته و اون بیچاره هم تو خواب میگه شب بخیر دختر گلم و این تویی که باز شروع میکنی..... شب بخی بابا.... شب بخی مامان و ....... مجبورم خودم رو به خواب بزنم که تو بفهمی دیگه خبری نیست و باید بخوابی و تو هم بعد از کلی این دست و اون دست کردن و نچ و نچ کردن به معنای اینکه خوابت نمیاد بالاخره شکست میخوری و میخوابی . چه میکنی؟!! رفتم توی اتاق سراغ وسایل آرایشیم و میبینم به به همه رو مالوندی به میز و کلی هم به خودت رژ گونه زدی و دارم اونا رو جمع میکنم و یواشکی یه رژی هم به لبای خودم میزنم .... یه آن وارد اتاق میشی و مثلا میخوای مچ منو بگیری و صدا میزنی چه میکنی؟!!! میناس خانوم؟!!! و من توی دلم قند آب میشه که تو این جملات رو کی کپی برداری کردی و ازت میپرسم چی و تو هی تکرار میکنی و این منم که روی لپات شیرجه میزنم و غرق بوست میکنم و میگم وایییییییی تو چقدر خوشگل حرف میزنی و این بار این تویی که به من میگی قشندم....... اوشکل شدی؟!!! عسیسم!!! خلاصه اینکه هر دم از این باغ بری میرسد و تو هر روز متحول تر میکنی زندگی ما رو و دنیا رو با یه لحظه بی تو بدون عوض نمیکنم. درسته بعضی روزا واقعا حرص میخورم از بهم ریختگی خونه ، از نخوردن غذات، از اصرار برای بیرون رفتن و .. ولی بهت حق میدم بچگی کنی و باهات کنار میام و همش در فکر بهتر شدن آرامش تو هستم...... دوستت دارم نبات کوچولوی مامان موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٩ ب.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
یه سلام ویژه خدمت دوستای وبلاگیمون و فرشته های نازشون... ممنون از لطف همه که برای ما کامنت میزارن و ما رو خوشحال میکنن... سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه رو به همه شما تبریک میگم.
اینروزها که میگذره توی اوج شیرین زبونی به سر میبری و هر روز با یه حرف و یه جمله قشنگ ما رو سورپرایز میکنی.... توی اتاقت میدوی و دست منو میگیری و میگی مامان بئیم کاتون نیگا کنیم.... مامان سی دی بیزار و پشت سر هم تکرار میکنی و ول بکن هم نیستی.... کنار هم دراز میکشیم و یه لبخند شیرین روی لباته و از دیدن کارتون لذت میبری و منم هی موهات رو میبوسم و نازت میکنم و قربون صدقت میرم و خدا رو برای این لحظات شکر میکنم... یه نیم ساعتی هست که من اینطوری کنارت دراز کشیدم و همش توی فکر اینم که درسته یکی از بهترین لحظات عمرمه و دارم از با تو بودن لذت میبرم و حاضر نیستم با هیچ لذتی عوضش کنم ، اما هم دستم که زیر سر تو هست خشک شده و هم اینکه بالاخره من باید بلند شم و به کارهای ریخت و پاش شده تو رسیدگی کنم و به قولی برم کزتینگم رو انجام بدم.... همش توی فکرم که الان چطوری من باید اینو گول بزنم و بلند شم که آویزونم نشه و هی نگه مامان بشین اینجا...و از همه مهمتر چطوری اون فیقک رو از دهنش باید در بیارم....بهت میگم مامان من برم غذا بیارم؟؟؟!!..و تو هم خیلی زود بلند میشی و سر پا می ایستی و میگی بئیم...... وا من که نگفتم تو بیا!!! و هی اصرار از من که بشین کارتون نیگاه کن و تو هم میگی ماما بغل ماما بغل.... حالا این بغل هم یه جریان داره و اونم اینه که جدیدا پای گاز می ایستی و به قابلمه غذا نگاه میکنی و هی پشت سر هم میگی مامان نمک مامان نمک..... یعنی اینکه قاشق نمک که میخوای بریزی توی غذا رو بده به من بریزم و از این کار کلی لذت میبری.... منم میگم باشه بریم....... اما یه قاشقا!!! سر قابلمه رو بر میدارم و میگم بیا دخترم بریز مامان یه قاشق.... دوقاشق....... تماممممممممم...... و اینبار صدای توست که بازم بلند میشه و میگی مامان نمک........میخوام!! کلی فیلم باید در بیارم اینبار تا یادت بره جریان نمکو....و اونروز یه غذای شور نداشته باشیم.... توی خونه میچرخی و اینبار میگی مامان آها آها بیزار... مامان بیا بیقص و اونروز ایروبیک داریم ما......بازم خوبه تو منو دعوت میکنی والا من که یه ذره غیرت در آب کردن این شکم ندارم و با هر وعده ای که تو میخوری و نمیخوری من بازم باهات میخورم....یه بار با تو میخورم که تو بخوری و یه بار تو نمیخوری و من پس مونده هات رو میخورم ههههه..... ایروبیک لازمم نه!؟؟ حرفهات تبدیل شده به جمله و قید زمان و مکان رو خیلی خوب یاد گرفتی و میدونی دیگه چه جمله ای رو باید کجا بکار ببری...
گردن منو سفت میگیری و مرتب میگی ماما بیا ببوسمت و حالا نبوس و کی ببوس...ملچ ملچ ...... ماما ابوها ببوسم ( ابروهام رو بوس میکنی)... مامان چشات ببوسم...لبات ببوسم...ماما مماق ببوسم ... و بعد گردنم رو سفت میگیری و شروع میکنی به گفتن:
قربون روی ماهت برم که اینقدر مهربونی و از هر دوی ما به یه اندازه دلبری میکنی و به یه اندازه عشق میورزی.... کاش ما آدم توی بزرگسالیمون هم به این اندازه بی ریا به همدیگه خالصانه عشق میورزیدیم و اینقدر راحت به زبون میاوردیم... وقتی درگیر یه بازی یا یه سی دی یا یه کاری هستی و من میخوام تو رو بفرستم دنبال نخود سیاه : یکتا مامان بیا غذا بخور....... با اشاره سر به بالا و بالا انداختن ابرو ........ممیخورم! مامان برو توی اتاقت پوشکت رو بیار....... ممیارم!! بریم کارتون نیگاه کنیم تو اتاقت........ممیرم!! موز میخوای برات بیارم..... ممیخوام!.......پاستیل چی بیارم برات .... ممیخوام!! پس بابا بلند شو یکتا رو ببر بیرون!!!! بئیم بابا......... و زودی دمپایی ها رو جفت میکنی..... خیلی بلایی تو!!!! چند روز پیش استخون گونت به جایی خورد و من نمیخواستم پیش کسی عنوان کنم که تو کجا افتادی تا نگرانت نباشن تا رسیدیم خونه مامان جون و کبودی رو مامان دید پرسید: مامان یکتا کجا خورده صورتت و من گفتم هیچی توپ بازی کرده خورده جایی در صورتی که تو از جایی افتاده بودی و تند در جواب مامان جون گفتی افتادم!!!!!!! ههه باز خوبه نگفتی کجا افتادی بلا!!! حالا تا هر کی ازت سئوال میکنه صورتت چی شده زودی با لهجه خیلی خوردنی و صدای ظریفت میگی افتادم!!! چند وقت پیش پارسا دستت رو گاز گرفته بود و هر کی ازت سوال میکرد کی دستت رو گاز گرفته سریع میگفتی پاسا!!! حالا دیگه این شده ملکه ذهنت و تا بهت میگم وایییییی اینا رو کی ریخت اینجا؟ سریع میگی پاسا!!! کی اینا رو انداخت تو تخت؟ پاسا!!! کی لاک زده ناخونات؟ پاسا!! منم سریع بهت میگم نه نه تو تو ، تو انداختی یکتا... و کلی میخندی از اینکه من میگم نه نه تو تو......آخه عزیزم درسته که تو معنی حرفی که میزنی رو نمیفهمی و سر جریان اون گازه یاد گرفتی این کلمه رو ولی باید یاد بگیری کارهات رو گردن کسی ندازی شیطون بلای من.... به کتاب و نقاشی خیلی علاقه داری و تقریبا دیگه شعر رو خوب یاد میگیری... کتاب میاری و میگی ماما بخون.... من شروع میکنم: یه توپ دارم ؟آبیه .....نه قلقلیه دخترم !!!! یه توپ دارم؟ ققییه..... سرخ و سفید و ؟؟؟........ آبیه!!! میزنم زمین ؟ هبا میه!!!
رفتیم بیرون برات لباس بخرم و توی مرکز خرید کلی منو و بابا رو چرخوندی و میگی فقط میخوام راه برم و بدوم و انگاری از قفس آزاد شدی و آدم نمیدونه چی بگه بهت...... بگم ندو ..... پیش خودم میگم پس کجا بدوه.... توی خونه هم که همینو میگیم و اینه که تو بدو و بابا بدو و تا بابا میاد سمتت انگاری خوشت میاد و برات یه بازی محسوب میشه و دیگه بهتر انگاری یه بچه آهوی گریز پا داره میدوه و تند تر و با شوق و ذوق تر میدوی... حالا کی جرات داره بیاد سمتت و بخواد بگیردت اینبار صدات رو میشنوم که با خنده میگی بابا نکون بابا نکون نگیممممم.........پائین....پیه ( پله برقی).....و همه مردم موندن و نگاه میکنن که چه بچه سرزبون داری به مامان و باباش میگه نکون....
میری سراغ رگال های لباس و یکی یکی بر میداری و میگی ماما لباس بپوشم و من با اخم میگم نه اجازه نیست!!!!!!!! تا اخمم رو میبینی سریع شروع میکنی به نفس نفس زدن و چشمات رو چپ میکنی و لب میزاری یعنی بهم برخورده اخم نکون...... زودی میزاریش سر جاش لباسو و میای تو بغلم و هی به اخمام نگاه میکنی و من توی دلم برات قنج میرم که داری نفس نفس میزنی ولی بازم سعی میکنم رو بهت ندم.... دست میبری توی گره ابروهام و با دست هی به طرفین میکشی ابروهام رو و میگی مامانننننننن نکون دعبا...... اخم نکون.......و بازم ملچ و ملچ شروع میشه و حالا نبوس و کی ببوس.........بهت میگم بگو معذرت میخوام، سریع میگی معذیت میخوام .... بگو ببخشید ( ببقشید ).... و من لبخند میزنم و بوست میکنم..... البته اینا تا یه ساعتی دووم دارن و بعد بازم پررو میشی ولی باز جای شکرش باقیه که حداقل از اخم من یه حسابی میبری ........ البته حق بهت میدم اینقدر کنجکاوی کنی و برات یه بازی محسوب میشه اما چه میشه کرد دور از ادبه که تو دست به وسایل دیگران بزاری و باید یاد بگیری که بدون اجازه دست نزاری و قانع باشی........ خلاصه اینکه هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر عاشق فهم و شعورت و زبون قشنگ میشیم و عاشقانه بی هیچ منتی دوستت داریم و تو هم صد برابر اون عشقی که بهت میورزیم بهمون عاشقانه لذت زندگی کردن میبخشی......... ازت ممنونم بخاطر تمام لحظات زیبایی که برامون توی زندگی می آفرینی فرشته کوچولوم.....
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٧ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
جمع کردن توپها کمک مامان...... به نظرتون تا چند روز من باید توپ جمع کنم زیر مبلا!!!!!!!!!100 تا!!!! فدای یه خندت مامان جون ریخت و پاش!!!!!!!!!!
میگو خوری بعد از یه فعالیت حسابی...... عاشقشم هوممممممممم
بچه دهاتی های کشک خور ههههههههههه......... فداتون بشم من وروجک بازی توی کارتن.... پارسا عمه چند تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٤ ب.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
سلام به روی ماه همه مهمونای وبلاگیمون که به یکتا و مامانش لطف دارن و پیغام میزارن: این پست هم فقط عکس و مختصر توضیح در رابطه با عکسها: روز جهانی کودک منو و خاله نانا ( مامان آیلین دخترخاله خوبم ) و نمکدونش + زهرا کوجولوی دائیمون ( همون که بعد از 22 سال به دنیا اومده ) + رها جون دختر دختر خاله شوهر دختر خالم هههههه با هم به جشن روز این کوچولوهای ناز رفتیم که حسابی خوش گذشت به بچه ها و کلی پایکوبی کردن با ارگ و بعدش هم بازی در اتاق بازی و آتیش بازی در حیاط . اونجا آرین جون و یونا خان و رادمهر عزیز رو هم با ماماناشون زیارت کردیم و بیشتر خوش گذشت. ایشاا... همیشه به شادی و جشن ببینمتون کوچولوهای مهربون و دوست داشتنی که ما مامانا رو هم با خودتون به این جشن و کودکی میکشونین. یکتا و مامان آیلین یکتا و رها یکتا و زهرا یونا -آرین - آیلین - یکتا - رها
بپر بپر مرد کوچولوی جدی جمع رادمهر جون که یه قر هم نداد موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٦ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
اگر تو نبودی اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند. روز جهانی کودک مبارک
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٤ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
با سلام به همه دوستای وبلاگی خوبمون متاسفانه هنوز اون بعدا نوشت رو به دلایلی نتونستم آپ کنم و فعلا فقط عکس..... هفته گذشته من و یکتا و خاله نانا و نمکدونش به دعوت مامان مریم یکی از دوستای خوب وبلاگی و همشهریمون به تولد آرین جون رفتیم که خیلی خیلی خوش گذشت و با دوستای جدید و بیشتری آشنا شدیم...... این وسط یکتا که عاشق بچه هاست و شادی کلی قر داد و بازی کرد و حسابی بهش خوش گذشت و تا چند روز همش میگفت تبلد تبلد بیا شما........تبلد تبلد بیا شما........... و از آیلین و بچه ها تعریف میکرد و معلوم بود حسابی براش جالب بود...... ممنون خاله مریم به ما که خیلی خوش گذشت..... ایشاا... لبت رو همیشه خندون ببینم دختر نازم اینم عکسهای تولد به روایت تصویر
از چپ.... یکتای مامان - آرین جون- یوناجون عسل جون- آیلین جون - یکتای مامان- آرین جون مرد کوچولوی آقا--- آرین جون هزارساله باشی عزیزمممممممممم موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۳ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
آب باسی در تعطیلات عید فطر دزفول .... یه دوست تپلی!!!! معلومه میخواد چکار کنه نه؟!!!! موضوعات مرتبط: برچسبها: [ ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||