يكي يه دونه ما
دلنوشته های یه مامان
قالب وبلاگ
[ ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

 این  ماه که 23 ماهه شدی مریض بودی و یکی از بدترین دوران با تو بودن من بود.......چند روزه که ویروس جدیدی اومده و همه بچه ها رو اسیر خودش کرده و تو چند روزه که تب داری و من هر شب بالای سرت بیدارم و دعا میکنم که زودتر خوب بشی و برام عذابه دیدن روی مریضت.....مخصوصا موقعی که میخوای شیر بخوری و چون دماغت کیپه نمیتونی درست از دهان شیر بخوری و مشکل داری و با ناز میگی مامان دماغم اومد.......ناراحت

یه ماه دیگه مونده که تو دوساله بشی و من از خدای بزرگ ممنون و شاکرم که بهترین لحظات رو با هم داشتیم و هنوز باورم نمیشه که تو اینقدر زود داری بزرگ میشی و قراره دیگه از شیر گرفته بشی .......میدونم که این یکی از بزرگترین نعمتهای خداوندی برای مادر و فرزنده که به اجبار طبیعت زندگی باید به اون خاتمه داده بشه و برای هر دوی ما سخته......

دلم برای چمبره زدنت توی بغلم.........برای دوتا چشمای قشنگت که به من خیره میشه و با لبخند و شیطنت شیر میخوری و برای دستهای کوچکت که میزاری توی دهن من ببوسمشون تنگ میشه خیلی.......

نمیدونم چرا حس میکنم بچه بعد از دوسالگی حس وابستگی به مادر رو نداره دیگه و یواش یواش ازش دور میشه..........مثل همه ما آدم بزرگا که یواش یواش دور شدیم و دور شدیم و این اول راهمون بود............امیدوارم بتونیم هر دومون توی این مرحله احساسی به خوبی با هم کنار بیایم........

نفس مامان  خدا رو شکر میکنم که تو  دیگه همه چی رو خوب میفهمی معنی گریه ، خنده،  شادی، بازی و خوب و بد رو از هم تشخیص میدی.......

ماه دیگه تولدته و من برای تو یه تولد خودمونی و آتلیه ای میگیرم و تمام سعیم اینه که بهت خوش بگذره...همه میگن که بچه توی این سن تولد نمیفهمه و بهتره بزاری 4 سالگی به بعد که میفهمه ولی به نظر من توی دنیای خود بچه ها خیلی مفهموم داره تولد.........هر وقت کیک میپزم یا مثلا یه کادو رو میخوام باز کنم زودی میپری  وسط و میگی مبایکککک تبلده .....چه اوشگله...... تبلد تبلد بیا شمعا!! و من دهنم باز میمونه که تو واقعا چقدر تولد رو دوست داری و برات مهمه و درکش میکنی.........تعجبقلب

دیگه راحت میتونی همه جملاتو بگی .خواسته هات رو بیان کنی و افعال رو سر جای خودش بکار ببری......

شعرای قشنگ برام میخونی و روزی چند بار منو می بوسی و  بغل میکنی و خط رو تمام نداشته هام با وجودت میکشی..........و حرفهای قشنگ قشنگ برام میزنی که اگه بخوام بنویسمشون یه شاهنامه هم کم میاد از شیرین زبونیات.......

خدا رو شکر گذارم بخاطر همه نعمتای خوبی که به من داده...

برای وجود نازنین  تو فرشته نازم  که بهترین دلیلی برای بودنمون.....

برای اینکه منو لایق مادر بودن دونسته و برای توانی که به من داده برای نگهداری و حمایت از تو......

و اما یکتا به روایت تصویر در روزمرگیهایمون...

   دختر دهاتی مامان....قلب

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

میرقصه یا سینه میزنه؟؟؟؟چشمکمژه

عاشورای 90

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

                                 مامان چطوری اخم میکنه؟!!! چشمکنیشخند

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

مامانت فدات بشه که همه اداهای ما رو ضبط میکنی!!!!( فرزند شیفتگیه دیگه )

پ.ن: از همه دوستای گلم بخاطر کامنتهای پر محبتی که برای من و یکتا میزارن ممنونم و پست قبلی رو (دلتنگی و فراق ) بخاطر خیلی مسائل غیر فعال کردم چون باید برای خیلیا توضیح میدادم جریان های گذشته رو و ....دوستتون دارم بی نهایت بهترین دوستای دنیا.قلبماچ

[ ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

نبات کوچولوی خونه ما...

 سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ

 کودک متفکر .....معلوم نیست داره چه فیلیم ضبط میکنه

به سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ 

پاندای ذکر گو ههههههه

سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ

میخوام از این ماه شیرینی که گذشته برات بنویسم تا بدونی هر روز که میگذره بهترین شهد دنیا رو توی کام زندگی ما میریزی و چقدر هر روز دوست داشتنی تر میشی........نه اینکه بگم من مامنتم و این چیزا به چشمم میادا نه کلا همه نی نی ها توی این سن خیلی شیرینن و خواستنی و خوردنی...

و اما روزمرگی های ما:

پیه برقی ( پله برقی ):

از اونجایی که در طول روز پیش ما نیستی دلم نمیاد عصرها هم ولت کنم و بزارمت خونه مامان نازی و بدون تو برم بازار  و دوست دارم که تو رو با خودم ببرم و کمتر استرس دوری از تو و عذاب وجدان هیجان تو از دیدن مردم رو داشته باشم اما زهی خیال باطل که برای تو خوشگذرونی میشه و برای ما اذیت  و برای مردم خنده..........

مثلا رفته بودیم خرید و چون ما کم بیرون میریم و کمتر پله برقی میبینی برات خیلی جالب و مهیجه..... از اول خیابون که داد میزنی بدوم..... بدوم...  یا برم ( راه برم).... مامانی ویم کن(ولم کن)......  و کلی جیغ داد به پا میکنی و من هم بهت میگم مامان خوب له میشی زیر دست و پای مردم ولی کو گوش شنوا.. کی هم جرات داره بهت اخم کنه... سریع لب میزاری و میگی مامانننننننن نکون دعبا و مجبورم بزارمت زمین و این تویی که شروع میکنی بالا.... پائین.....اوههههه  افتادم ( یعنی میخواستم بیفتم) و این منم که میشم نگهبان چهار چشم تو.... درسته حق داری بدوی و بچگی کنی اما من مجبورم که تو رو کنترل کنم بلایی سرت نیاد.

رو میکنم به بابایی و میگم اینطور که نمیشه تو مراقب این باش تا من یکم به ویترین ها مثلا نگاه کنم....این بار تو و بابایی با هم درگیر میشین و من توی دلم میگم وای خدا به داد محمد برسه....

رفتم توی مغازه و تو و بابا دست به دست شدین... البته اگه دست بدی که نمیدی.....

یه لباس در میارم و ورانداز میکنم و وقتی بر میگردم درب مغازه که از بابا نظر بخوام میبینم که نیستین.....اینور و اونور رو نگاه میکنم و میبینم تو و بابا خیلی دورتر از من دارین از پله  برقی بالا و پائین میرین و من کلی خندم میگیره به قیافه بابا از دست تو و نمیدونم چی بگم.... لباسو سر جاش میزارم و به شما میرسم و میگم مامان بیا بغل من و این تویی که باز نهههههه پیه پیه بئیم بایا و شروع میشود.....اینبار این منم که خودم رو میزنم به اون راه و میگم خوب محمد تو اینجا باش من اجبارا خودم تنهایی خرید میکنم و میام و قیافه بابای مظلومت از دست تو و بعدش من  دیدن داره.......هههههه خدائیش خیلی دلم به حالش میسوزه اینجور موقعها که باید جورت رو بکشه چون از دست و پا میندازیش.......حالا غرورش هم به کنار که بخاطر خوشی تو زیر پا میزاره و هی دنبالت بالا و پائین میاد از پله....تازه کی جرات داره بناله؟؟!! این بار منم که میگم وای دلت میاد بزار دخترم بازی کنه....پ‌ ن‌‌‌ پ‌ میخوای بایسته ما رو نگاه کنه و نظر بده در مورد خریدامون ......این که سرش نمیشه ... براش مهیجه و از این حرفها......هههههه تازه تریپ روانشناسی کودک هم بر میدارم........ههههه مرده تربیتمم چه کنم!!!!!

تازه وقتی تصمیم میگیریم از محوطه پله برقی دور بشیم و به سمت دیگه بریم که یادت بره میفهمیم تنها برقیش مشکل نیست بلکه با معمولیش هم حال میکنی و سریع میری کنار راه پله و به یه بچه نهیب میدی که یواش بیا ... داداش بیا اینجا و از اون بالا داد میزنی حاچ خامون ( حاج خانوم ) میناس خامون .... و منو مثلا صدا میزنی که ببین چقدر خوشحالم و عشق میکنی برای خودت.................

خرید که تمام شد سوار ماشین شدیم و به تمام این دوندگی ها خاتمه داده شد و این منم که دارم از دست تو از کمرم مینالم و و این تویی که نگاه اخمهای من میکنی و میگی مامان دعبا کدی؟!! میناس قهر کد!!! و هی چپ چپ نگاه میکنی و خودت رو به اون راه میزنی یعنی به خودت نمیگیری  و خیلی خیلی مغروری.......... منم هیچی بهت نمیگم و فقط کج نگاهت میکنم ...... البته خودت زود میگیری که من چمه و شروع میکنی به بوس فرستادن از راه دور و بعد گرفتن دو دستی صورت من و بوسیدن ملچ ملچ..... و این منم که رامت میشم و بهت میگم جیغ زدی؟ میگی آیه...... پله دویدی؟؟ آیه....... بغلم نیومدی؟  هوم......بابا زدی؟؟ هوم......من: دیگه این کار رو نکنیا!! قهر میکنما......... و تو منت کشی رو با درخواست شیر میخوام.... میمی میخوام به اتمام میبری و به قول شاعر همه چیز آروم میشود.

برات جورچین هوشی که چند ماه پیش به شکل حیوانات بود خریده بودم رو کامل دیگه بلدی و تصمیم گرفتم برات میوه ها رو بخرم و وقتی به خونه اومدیم بدون اینکه چیزی بگم در سه سوت با نگاه اول همه میوه ها رو جاسازی کردی و منو کلی متحیر کردی و خیلی خوشحالم که اینقدر باهوشی و گیراییت بالاست و تمام این شیطنتهات رو به پای هوش خوبت میزارم و از خدای بزرگ ممنونم بخاطر 22 ماه حس قشنگ زندگیم و داشتن توی مهربون و باهوش.

بحران جیغهای بنفش:

اینروزها توی بحران جیغ به سر میبری و خیلی خوب بلدی جیغ بزنی البته اینم میدونی که نه بابا و نه من محلی به این جیغها نمیزاریم و با اخم و بی محلی روبرو میشی و سریع کرک و پرت میریزه و میفهمی خبری از خواسته مورد علاقت نیست...............بیشترین گیرت هم اینه که نباید من پای ظرفشویی بایستم... آخه من چه کار کنم مادرجون ....... کی باید اون لیوانهای آبی که میخوری و بعد میری پرتش میکنی توی ظرفشویی رو بشوره که ده دقیقه بعد آب خواستی تمیز باشه...

اینروزها میبینم هر چی میخوری سریع میری ظرفش رو پرت میدی توی ظرفشویی و میای و چقدر هم به این حرکتت میبالی و مثلا کمک من دادی و گذاشتی سر جاش ههههه

 طرفداری از بابا:

دزد اومده توی ماشین و باندهای ضبط رو دزدیده و من دارم سر بابا غر میزنم که تقصیر تو هستش که نرفتی دزدگیر رو درست کنی و تو تو بغلم نشستی... یه آن نگام میکنی و میگی مامان هیس جیخ نزن .... مامان یباش .... بابا جیغ نزن و این منو و باباییم که میپکیم از خنده از دست تو که اینقدر بلایی...و من میگم چشم مامان .ااااااااااااا خیلی خوبه که تو معنی جیغ نزن رو میگیری بلا پس چرا برای خودت معنی نداره هان؟!!!!

 شب بخیی( شب بخیر):

نگاه ساعت میکنم و میبینم داره دیر میشه و خوابم میاد بهت میگم مامان بریم روی تخت بخوابیم و سریع بلند میشی کنترل تلویزیون رو که میبندم ازم میگیری و میزاری روی میز و میگی بئیم....

جات رو درست میکنم و میزارمت سر جات و چراغ رو خاموش میکنم و میام پیشت..... خدا رو شکر تا الان به موقع خوابیدی و صبح هم خواب میبرم تحویلت میدم و میام سر کار و  راضیم از خوابت خیلی زیاد و مثل نی نی های دیگه بدخوابی در نیاوردی تا الان...... البته شاهنامه بعد دوسالگی خوشه که تو از شیر گرفته میشی و امیدوارم که بعدش هم به این خوبی با من تا کنی....

یه آهنگ ملایم برات میزارم و میای زیر بال و پرم و شروع میکنی به گفتن شب بخی مامان و من میگم شب بخیر دختر گلم....... دوباره شب بخیر بابا..........شب بخی بابا!!! و جوابی نمیشنوی و سریع بغض میکنی و بهت بر میخوره و من میفهمم که بابا خوابیده و توی نازنازو بهت برخورده... بابا رو صدا میزنم بخاطر شما  و بهش میگم شب بخیر بگو بچم ناراحته و اون بیچاره هم تو خواب میگه شب بخیر دختر گلم و این تویی که باز شروع میکنی..... شب بخی بابا.... شب بخی مامان  و .......

مجبورم خودم رو به خواب بزنم که تو بفهمی دیگه خبری نیست و باید بخوابی و تو هم بعد از کلی این دست و اون دست کردن و نچ و نچ کردن به معنای اینکه خوابت نمیاد بالاخره شکست میخوری و میخوابی .

چه میکنی؟!!

رفتم توی اتاق سراغ وسایل آرایشیم و میبینم به به همه رو مالوندی به میز و کلی هم به خودت رژ گونه زدی و دارم اونا رو جمع میکنم و یواشکی یه رژی هم به لبای خودم میزنم .... یه آن وارد اتاق میشی و مثلا میخوای مچ منو بگیری و صدا میزنی چه میکنی؟!!! میناس خانوم؟!!! و من توی دلم قند آب میشه که تو این جملات رو کی کپی برداری کردی  و ازت میپرسم چی و تو هی تکرار میکنی و این منم که روی لپات شیرجه میزنم و غرق بوست میکنم و میگم وایییییییی تو چقدر خوشگل حرف میزنی و این بار این تویی که به من میگی قشندم....... اوشکل شدی؟!!! عسیسم!!!

 خلاصه اینکه هر دم از این باغ بری میرسد و تو هر روز متحول تر میکنی زندگی ما رو و دنیا رو با یه لحظه بی تو بدون عوض نمیکنم. درسته بعضی روزا واقعا حرص میخورم از بهم ریختگی خونه ، از نخوردن غذات، از اصرار برای بیرون رفتن و .. ولی بهت حق میدم بچگی کنی و باهات کنار میام و همش در فکر بهتر شدن آرامش تو هستم......

 دوستت دارم نبات کوچولوی مامان

[ ٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

آپلودسنتر آپ98

 یه سلام ویژه خدمت دوستای وبلاگیمون و فرشته های نازشون...

ممنون از لطف همه که برای ما کامنت میزارن و ما رو خوشحال میکنن...قلبماچ


سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه رو به همه شما تبریک میگم.قلب

قلبو اما نوشته های مامان برای وروجکش:

 اینروزها که میگذره توی اوج شیرین زبونی به سر میبری و هر روز با یه حرف و یه  جمله قشنگ ما رو سورپرایز میکنی....

توی اتاقت میدوی و دست منو میگیری و میگی مامان بئیم کاتون نیگا کنیم.... مامان سی دی بیزار و پشت سر هم تکرار میکنی و ول بکن هم نیستی....

کنار هم دراز میکشیم و یه لبخند شیرین روی لباته و از دیدن کارتون لذت میبری و منم هی موهات رو میبوسم و نازت میکنم و قربون صدقت میرم و خدا رو برای این لحظات شکر میکنم...

یه نیم ساعتی هست که من اینطوری کنارت دراز کشیدم و همش توی فکر اینم که درسته یکی از بهترین لحظات عمرمه و دارم از با تو بودن لذت میبرم و حاضر نیستم با هیچ لذتی عوضش کنم ،  اما هم دستم که زیر سر تو هست خشک شده و هم اینکه بالاخره من باید بلند شم و به کارهای ریخت و پاش شده  تو رسیدگی کنم و به قولی برم کزتینگم رو انجام بدم.... همش توی فکرم که الان چطوری من باید اینو گول بزنم و بلند شم که آویزونم نشه و هی نگه مامان بشین اینجا...و از همه مهمتر چطوری اون فیقک رو از دهنش باید در بیارم....بهت میگم مامان من برم غذا بیارم؟؟؟!!..و تو هم خیلی زود بلند میشی و سر پا می ایستی و میگی بئیم...... وا من که نگفتم تو بیا!!! و هی اصرار از من که بشین کارتون نیگاه کن و تو هم میگی ماما بغل ماما بغل....

حالا این بغل هم یه جریان داره و اونم اینه که جدیدا پای گاز می ایستی و به قابلمه غذا نگاه میکنی و هی پشت سر هم میگی مامان نمک مامان نمک..... یعنی اینکه قاشق نمک که میخوای بریزی توی غذا رو بده به من بریزم و از این کار کلی لذت میبری....

منم میگم باشه بریم....... اما یه قاشقا!!!

سر قابلمه رو بر میدارم و میگم بیا دخترم بریز مامان یه قاشق.... دوقاشق....... تماممممممممم...... و اینبار صدای توست که بازم بلند میشه و میگی مامان نمک........میخوام!!

کلی فیلم باید در بیارم اینبار تا یادت بره جریان نمکو....و اونروز یه غذای شور نداشته باشیم....

توی خونه میچرخی و اینبار میگی مامان آها آها بیزار... مامان بیا بیقص و اونروز ایروبیک داریم ما......بازم خوبه تو منو دعوت میکنی والا من که یه ذره غیرت در آب کردن این شکم ندارم و با هر وعده ای که تو میخوری و نمیخوری من بازم باهات  میخورم....یه بار با تو میخورم که تو بخوری و یه بار تو نمیخوری و من پس مونده هات رو میخورم ههههه..... ایروبیک لازمم نه!؟؟نیشخندچشمک

حرفهات تبدیل شده به جمله و قید زمان و مکان رو خیلی خوب یاد گرفتی و میدونی دیگه چه جمله ای رو باید کجا بکار ببری...

قلبچلوندن ما:

گردن منو سفت میگیری و مرتب میگی ماما بیا ببوسمت و حالا نبوس و کی ببوس...ملچ ملچ ...... ماما ابوها ببوسم ( ابروهام رو بوس میکنی)... مامان چشات ببوسم...لبات ببوسم...ماما مماق ببوسم ... و بعد  گردنم رو سفت میگیری و شروع میکنی به گفتن:

قلب مامان عاشقشم( عاشقتم ) دوسس دارم( دوست دارم)....عسیسم ( عزیزم)................... نفممی ( نفسمی)...... عممی ( عمرمی) و منو کیفور میکنی.... و یه آن میگی مامان الان میام بیم بابا ببوسم.... و من میمیرم  از خنده از دست جملات تو و بهترین کیف دنیا رو میکنم با حرفهات....دوباره تکرار میشه ... گلوی بابا رو میچسبی و محکم ملچ ملچ و شروع میکنی و  میگی بابا عاشقشم.....بابا دوسس دارم و .......

قربون روی ماهت برم که اینقدر مهربونی و از هر دوی ما به یه اندازه دلبری میکنی و به یه اندازه عشق میورزی.... کاش ما آدم توی بزرگسالیمون هم به این اندازه بی ریا به همدیگه خالصانه عشق میورزیدیم و اینقدر راحت به زبون میاوردیم...قلبقلبقلبقلبقلب

قلبپروژه ممی!!!!!!!!

وقتی درگیر یه بازی یا یه سی دی یا یه کاری هستی و من میخوام تو رو بفرستم دنبال نخود سیاه :

یکتا مامان بیا غذا بخور....... با اشاره سر به بالا و بالا انداختن ابرو ........ممیخورم!

مامان برو توی اتاقت پوشکت رو بیار....... ممیارم!!

بریم کارتون نیگاه کنیم تو اتاقت........ممیرم!!

موز میخوای برات بیارم..... ممیخوام!.......پاستیل چی بیارم برات .... ممیخوام!!

 پس بابا بلند شو یکتا رو ببر بیرون!!!! بئیم بابا......... و زودی دمپایی ها رو جفت میکنی..... خیلی بلایی تو!!!!

 چند روز پیش استخون گونت به جایی خورد و من نمیخواستم پیش کسی  عنوان کنم که تو کجا افتادی تا نگرانت  نباشن  تا رسیدیم خونه مامان جون و کبودی رو  مامان دید پرسید: مامان یکتا کجا خورده صورتت و من گفتم هیچی توپ بازی کرده خورده جایی در صورتی که تو از جایی افتاده بودی و تند در جواب مامان جون گفتی افتادم!!!!!!! ههه باز خوبه نگفتی کجا افتادی بلا!!!

حالا تا هر کی ازت سئوال میکنه صورتت چی شده زودی  با لهجه خیلی خوردنی و صدای ظریفت  میگی افتادم!!!

چند وقت پیش پارسا دستت رو گاز گرفته بود و هر کی ازت سوال میکرد کی دستت رو گاز گرفته سریع میگفتی پاسا!!!

حالا دیگه این شده ملکه ذهنت و تا بهت میگم وایییییی اینا رو کی ریخت اینجا؟ سریع میگی پاسا!!!  کی اینا رو انداخت تو تخت؟ پاسا!!!  کی لاک زده ناخونات؟ پاسا!!

منم سریع بهت میگم نه نه تو تو ، تو انداختی یکتا... و کلی میخندی از اینکه من میگم نه نه تو تو......آخه عزیزم درسته که تو معنی حرفی که میزنی رو نمیفهمی و سر جریان اون گازه یاد گرفتی این کلمه رو ولی باید یاد بگیری کارهات رو گردن کسی ندازی شیطون بلای من....

به کتاب و نقاشی خیلی علاقه داری و تقریبا دیگه شعر رو خوب یاد میگیری... کتاب میاری و میگی ماما بخون.... من شروع میکنم: یه توپ دارم ؟آبیه .....نه قلقلیه دخترم !!!! یه توپ دارم؟ ققییه..... سرخ و سفید و ؟؟؟........ آبیه!!! میزنم زمین ؟ هبا میه!!!

قلبپاساژ گردی:

رفتیم بیرون برات لباس بخرم و توی مرکز خرید کلی منو و بابا رو چرخوندی و میگی فقط میخوام راه برم و بدوم و انگاری از قفس آزاد شدی و آدم نمیدونه چی بگه بهت...... بگم ندو ..... پیش خودم میگم پس کجا بدوه.... توی خونه هم که همینو میگیم و اینه که تو بدو و بابا بدو و تا بابا میاد سمتت انگاری خوشت میاد و برات یه بازی محسوب میشه و دیگه بهتر انگاری یه بچه آهوی گریز پا داره میدوه و تند تر  و با شوق و ذوق تر میدوی...

حالا کی جرات داره بیاد سمتت و بخواد بگیردت اینبار صدات رو میشنوم که با خنده میگی بابا نکون بابا نکون نگیممممم.........پائین....پیه ( پله برقی).....و همه مردم موندن و نگاه میکنن که چه بچه سرزبون داری به مامان و باباش میگه نکون....

قلبنازک نارنجی و اخم:

میری سراغ رگال های لباس و یکی یکی بر میداری و میگی ماما لباس بپوشم و من با اخم میگم نه اجازه نیست!!!!!!!!عصبانی تا میام بگیرم ازت میگی مامان نکون ... ماما مال منه...بپوشم....

تا اخمم رو میبینی سریع شروع میکنی به نفس نفس زدن و چشمات رو چپ میکنی و لب میزاری یعنی بهم برخورده اخم نکون......سبزابرو

زودی میزاریش سر جاش لباسو و میای تو بغلم و هی به اخمام نگاه میکنی و من توی دلم برات قنج میرم که داری نفس نفس میزنی ولی بازم سعی میکنم رو بهت ندم....

دست میبری توی گره ابروهام و با دست هی به طرفین میکشی ابروهام رو و میگی مامانننننننن نکون دعبا...... اخم نکون.......و بازم ملچ و ملچ شروع میشه و حالا نبوس و کی ببوس.........بهت میگم بگو معذرت میخوام، سریع میگی معذیت میخوام .... بگو ببخشید ( ببقشید ).... و من لبخند میزنم و بوست میکنم.....

البته اینا تا یه ساعتی دووم دارن و بعد بازم پررو میشی ولی باز جای شکرش باقیه که حداقل از اخم من یه حسابی میبری ........ البته حق بهت میدم اینقدر کنجکاوی کنی و برات یه بازی محسوب میشه اما چه میشه کرد دور از ادبه که تو دست به وسایل دیگران بزاری و باید یاد بگیری که بدون اجازه دست نزاری  و قانع باشی........ماچ

خلاصه اینکه هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر عاشق فهم و شعورت و زبون قشنگ میشیم و عاشقانه بی هیچ منتی دوستت داریم و تو هم صد برابر اون عشقی که بهت میورزیم بهمون عاشقانه لذت زندگی کردن میبخشی.........

ازت ممنونم بخاطر تمام لحظات زیبایی که برامون توی زندگی می آفرینی فرشته کوچولوم.....

قلبدوستت داریم بی بهانه ، عاشقانهقلب

[ ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان   آپلود سنتر عکس رایگانآپلود سنتر عکس رایگان

 جمع کردن توپها کمک مامان......

آپلود سنتر عکس رایگان

به نظرتون تا چند روز من باید توپ جمع کنم زیر مبلا!!!!!!!!!100 تا!!!!

آپلود سنتر عکس رایگان

فدای یه خندت مامان جون ریخت و پاش!!!!!!!!!!

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

میگو خوری بعد از یه فعالیت حسابی......

آپلود سنتر عکس رایگان

عاشقشم هوممممممممم

آپلود سنتر عکس رایگان 

خسته شدم هومممممممم........آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

بچه دهاتی های کشک خور ههههههههههه......... فداتون بشم من

 وروجک بازی توی کارتن....

آپلود سنتر عکس رایگان

پارسا عمه چند تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

 

[ ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه همه مهمونای وبلاگیمون که به یکتا و مامانش لطف دارن  و پیغام میزارن:

این پست هم فقط عکس و مختصر توضیح در رابطه با عکسها:

روز جهانی کودک منو و خاله نانا ( مامان آیلین دخترخاله خوبم ) و نمکدونش + زهرا کوجولوی دائیمون ( همون که بعد از 22 سال به دنیا اومده ) + رها جون دختر دختر خاله شوهر دختر خالم هههههه با هم به جشن روز این کوچولوهای ناز رفتیم که حسابی خوش گذشت به بچه ها و کلی پایکوبی کردن با ارگ و بعدش هم بازی در اتاق بازی و آتیش بازی در حیاط .

اونجا آرین جون و یونا خان و رادمهر عزیز رو هم با ماماناشون زیارت کردیم و بیشتر خوش گذشت.

ایشاا... همیشه به شادی و جشن ببینمتون کوچولوهای مهربون و دوست داشتنی که ما مامانا رو هم با خودتون به این جشن و کودکی میکشونین.

یکتا و مامان آیلین

آپلود سنتر عکس رایگان

یکتا و رها

آپلود سنتر عکس رایگان

یکتا و زهرا

آپلود سنتر عکس رایگان

یونا -آرین - آیلین - یکتا - رها

آپلود سنتر عکس رایگان

 

نقاشی توی حیاط

 

آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان

بپر بپر  

آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان

مرد کوچولوی جدی جمع  رادمهر جون که یه قر هم نداد 

آپلود سنتر عکس رایگان

[ ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

  سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شماسایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

اگر تو نبودی
جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد.

اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد.

اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.

اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت.


کاش دنیا سراسر کودکانه می شد و ما کودک!

روز جهانی کودک مبارک

 

[ ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

با سلام به همه دوستای وبلاگی خوبمون

متاسفانه هنوز اون بعدا نوشت رو به دلایلی نتونستم آپ کنم و فعلا فقط عکس.....چشمک

   قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب        قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب 

هفته گذشته من و یکتا و خاله نانا و نمکدونش به دعوت مامان مریم یکی از دوستای خوب وبلاگی و همشهریمون به تولد آرین جون رفتیم که خیلی خیلی خوش گذشت و با دوستای جدید و بیشتری آشنا شدیم......

این وسط یکتا که عاشق بچه هاست و شادی  کلی قر داد و بازی کرد و حسابی بهش خوش گذشت و تا چند روز همش میگفت تبلد تبلد بیا شما........تبلد تبلد بیا شما........... و از آیلین و بچه ها تعریف میکرد و معلوم بود حسابی براش جالب بود......

ممنون خاله مریم به ما که خیلی خوش گذشت.....قلبماچ

ایشاا... لبت رو همیشه خندون ببینم دختر نازمماچ


اینم عکسهای تولد به روایت تصویر

 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شمامتاسفانه اسم سمت راستیا رو نمیدونم ....

از چپ.... یکتای مامان - آرین جون- یوناجون

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

عسل جون- آیلین جون - یکتای مامان- آرین جون

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

مرد کوچولوی آقا--- آرین جون

هزارساله باشی عزیزمممممممممم

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شماسایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

[ ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

آب باسی در تعطیلات عید فطر دزفول ....

آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان آپلود سنتر عکس رایگان

 یه دوست تپلی!!!!

آپلود عکس کوچولوهای فارسی آپلود عکس کوچولوهای فارسی

IRFREEUP-آپلود سنتر ایرانیان IRFREEUP-آپلود سنتر ایرانیان IRFREEUP-آپلود سنتر ایرانیانرقص در اوج!

IRFREEUP-آپلود سنتر ایرانیان IRFREEUP-آپلود سنتر ایرانیان

  معلومه میخواد چکار کنه نه؟!!!!به سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما به سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

[ ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

20  ماه دخترم بودنت مبارک قشنگم

مولتی هاستر

جز تــــو کی می تونه عزیز من باشه


کی می تونه تــــــو قلب من جا شه


مگه می شه مثل تــــــو ییدا شه

همه چیزم ، ای عزیزم


جز من کی واسه دیدن تـــــــو حریصه


اسمتو روقلبش می نویسه


گونه هاش از ندیدنت خیسه


همه چیزم ، ای عزیزم

تو نباشی بی قرارم ، بد میبینم ، بد میارم

بی تـــــــــو من ،


حس ندارم ، سر بزیرم ، گوشه گیرم ، کاش بمیـــــــــــــــــــرم

 

[ ٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

فعلا نوشت:

 

نوزده ماهگیت مبارک عسل مامان

آپلود عکس کوچولوهای فارسی


آپلود عکس کوچولوهای فارسی

[ ۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

قلبتوی هفته گذشته به دلیل اینکه مامان بابا و مامان خودم مسافرت بودن و نشد ما همراهشون بریم من مرخصی گرفتم تا هم پیش تو باشم و هم از اون مهمتر تو رو ببرم تا واکسن 18 ماهگیت رو بزنی و اگر خدای ناکرده تب داشتی خودم بالای سرت باشم .  طبق معمول منو و بابای خودم بابا سیدعلی که تو خیلی دوستش داری و از بدو تولدت تا الان تمام واکسنهات با اون بوده با هم رفتیم خانه بهداشت و خدا رو شکر تو هم مثل همیشه دختر صبوری بودی و زودی همه چیز تمام شد و فقط موقع ورود مایع به پات یکم نق زدی و تندی تا بابا بغلت کرد همه چیز یادت رفت. مثل همیشه بودن در کنار تو برام پر از شیرینی و لذت خودش بود و ما  حسابی به غیر از اون دو روزی که تو بخاطر تب واکسنت و مایع کردن پات درد داشتی به ما دوتا خیلی خیلی  خوش گذشت.  و ماشاا... تو با همون پای لنگون لنگونت هم دست از قر و ادا بر نمیداشتی و فقط وقتی پا بر میداشتی ناز میکردی و میگفتی مامایی اوخخخخخخ و کلی دل منو میسوزوندی و منم اونو گرم کردم تا زود خوب بشه.

 چقدر خوب بود اون هفته و ما دوتا کلی وقت برای با هم بودن داشتیم و دیگه خسته و درگیر  نبودم که نتونم عصر تو رو بیرون ببرم و یه روز که هوا خوب بود با همدیگه کلی پیاده روی کردیم و رفتیم پارک و اونجا یکی از دوستام و خواهرزاده اش رو هم دیدیم و حسابی خوش گذشت بهمون.....

 هر روز که میگذره شیرین زبون تر میشی و بیشتر دلبری میکنی و قلمرو بیشتری رو توی این دنیا میخوای صاحب بشی

سعی میکنی هر جا و هر مکان ابراز وجود کنی و با یه نگاه مظلوم و مهربون و البته در پی اون پر از شیطنت همه چیو بدست بیاری...

اصلا دوست نداری بهت بگن نکن ،دست نزار،  نریز و فقط دوست داری برعکس بریزی و بپاشی و هر کاری دوست داری انجام بدی و همه چیزو تجربه کنی

قلبدارم توی آشپزخونه ماهی سرخ میکنم برات و میبینم صدات نمیاد!!!!! زود دنبالت میگردم و حس میکنم یه خطری تهدیدت میکنه و حسم میگه هم باز در اوج قرار گرفتی.... صدات میزنم یکتااااااااااااا میبینم جوابی نمیدی

و این یعنی اینکه بعلههههههههه قلبم و حسم بهم دروغ نگفته....

  قلبرفتی توی اولین کشو دراور نشستی و داری لوازم آرایش منو بهم میریزی....... خشکم میزنه سر جام و میگم بهت تو چطوری رفتی اونجا!!!!!؟؟؟؟؟؟ و تو پشت سر هم با زبون زرگری جوابم میدی و هی ذوق میکنی........حالا هرچی من اخم و تخم هم کنم کو حساب و ترس !!!!!!

 

بهت میگم مامان بیا پائین و میام سمتت که بیارمت پائین و تو هی تند و تند میگی نکون ....... نکون .....( یعنی نکن) و فقط میخندی و بلا بازی در میاری

دیگه نمیدونم چکار کنم از دست تو......نه اتاقمون با اتاق میبره و نه میزمون با میز توالت..... همه وسایل رو گذاشتم کنار پاتختی ها که تو از اونا استفاده نکنی بری بالا و کار خطرناک بکنی اما این یکی رو دیگه مونده بودم مثل اینکه به کل باید تخت رو جمع کنم.

فکر کنم اول کشو رو کشیدی بیرون و بعد رفتی روی تخت و بعد هم روی دراور و بعد هم رفتی توی کشو اولی نشستی و با خیال راحت بریز و بپاش کردی بلا........و این کشف جدید جدیدته..........

مثل اینکه حالا که مبل سر جای خودش برگشته و اوپن دیگه در امانه الان دیگه نوبت تخت رسیده ....... خدا به خیر کنه بعدیو....

البته بعدی هم تا حدودی مشخص شده و اون هم رفتن به درون تختت و تاب دادن تاب عباسیه که دیگه باید اونا رو هم در بیارم و تغییر جا بدم..... فکر کنم حصار دور تخت نباشه امن تره برات تا اینکه از اون ارتفاع بالا بری و بری توی تخت....

 عاشق حرکات موزون شش و هشتی و مدام در حال قردادن و دور خودت چرخیدنی و تازه از ما هم میخوای که یا دست بزنیم برات و یا اجبارا  بلند شیم باهات یه آیروبیکی بریم..... اولش میگی مامان دشت بیزن و بعد هم میای یقم رو میگیری و هی میگی مامایی پاشو پاشو پاشو.... و هرچی میگم نمیتونم مامان توی سرت نمیره که نمیره منم جر زنی میکنم و بهت میگم مامان بیا تو گوشت بگم و تو گوشای کوچولوت رو سریع بهم میچسبونی و خنده شیطنت آمیز میکنی و گوش میدی منم بهت میگم برو بابا رو بلند کن باهات برقصه و با هم میخندیم و این بار این تویی که میگی باباییییی پاشو پاشو ...... هههههه و بابا هم میگه ای واییییییی این باز اومد یقه منو چسبید...

منم زود خودم رو میزنم به اون راه و میگم وااااااااااا پاشو دلت میاد با بچم شادی نکنی............!!!!!!!!!   و بعد بابا رو میکنه به من و میگه دارم برات نوبت منم میرسه بفرستمش بهت پیله کنه .......نمیدونه که من عاشق پیله هاتم و یکم بخاطر کمردردم بهونه میارم و در میرم از زیر بازیهای قشنگت....

قلبچند روز پیش یه بازی که تا به حال نکرده بودی رو زبونم لال به زبون آوردم و با بابایی اجرا کردیم که همون لحظه فهمیدیم ای وایییییییی چه بلایی به سرمون اومد!!!!!! و تو هم قربونت برم زودی سپردیش به مغز کوچولوت و لذت بردی ازش و مزش رفت زیر دهنت...

اونم این بود که من بهت گفتم مامان پتو رو بیار تا تاب تاب عباسی کنیم و این شد که ای وایییییییییییی دیگه مگه ولمون کردی.........

 من که دیگه کمرم داشت میبرید از درد و بابا هم هی غر میزد و میگفت وای مگه ولمون میکنه دیگه!!!! خلاصه ما تو رو زمین گذاشتیم و یهو دیدم جیغ تو بود که به هوا بلند شد و مدام میگفتی تاب تاب.... عباسی .... عباسی.... و کلی گولت زدم تا یادت رفت خدا رو شکر..

خلاصه یه چند روزی این جریان یادت رفته بود تا چند روز بعدش اومدیم بخوابیم و همون پتوی کذایی که یه پتوی مسافرتی رنگارنگ هست به چشمت خورد و یادت اومد خاطره خوش تاب تاب عباسی چند روز پیش.... زودی شروع کردی به گفتن مامایی مامایی تاب عباسی تاب ...پاشو ...پاشو.....منو بگی دهنم وا مونده بود چی دیدی این خاطره زنده شد برات که دیدم بلههههههه پتوی نازنینو دیدی و کیفت کوک شده هم باز و  یه نیم ساعتی ما رو گذاشتی سر کار و عشق و حال کردی...

 

حالا یه چند روزی هست که پتوی بیچاره به کمد تبعید شده و فعلا ازش خبری نیست تا تو این ماجرا از سرت بره...

کلا ماشاا... همه چیز رو خوب میگیری و درک میکنی و امکان نداره یه کاری رو ببینی یا یه حرفی رو بشنوی و زود یاد نگیری و صد البته کارهای شیطنت رو سریعتر...

قلبدیروز باباجون ( بابای من ) اومده بود خونمون و تو هم به عشق اون هی شیطونی میکردی و براش خودت رو لوس میکردی و حرف میزدی و وسط ما دوتا خوابیده بودی  و من داشتم براش تعریف میکردم که بابا دیگه یکتا خودش به تنهایی از تختش میره بالا و خودش رو میندازه توی تخت و بعد میره روی پا تختی می ایسته و شروع میکنه تاب آویزون توی اتاقش رو هلوک میده و کار خطرناکی یاد گرفته که دیدم یه آن مثل برق سه فاز از جات پریدی و رفتی سمتی اتاقت........

من و بابا هم تعجب کرده بودیم که تو رفتی کجا و همینطور که با چشمامون دنبالت میکردیم دیدیم بعلهههههههههه داری همون کاری رو میکنی که من دارم تعریف میکنم و منو بابا کلی بهت خندیدیم .

عصر هم که بابا جون  میخواست بره خونشون کلی قایم موشک بازی کردیم و فیلم در آوردیم تا تو نفهمی که بابا رفته و پشت سرش گریه نکنی.......

قلبجدیدا خیلی زیاد منو صدا میزنی و دیگه بجایی مامایی میگی ماماژون ... ماماژون و کلی منو کیفور میکنی  و تا وقتی خونه باشم بهم میگی اصلا نباید بری پای ظرفشوئی و باید من رو هم بغل کنی تا اون تو آب بازی کنم...

منم جدیدا باید هنگام ظرف شستن یه صندلی زیر پای تو بزارم تا بیای بالا و توی یه کاسه آب بازی کنی تا من ظرفهام رو بشورم.... چه کار کنم این بهترین راه حله که تو بزاری من ظرفهام رو بشورم و آویزونم نباشی .... تازه خیلی اوقات هم باید یه اسکاچ هم به تو بدم که تو هم توی کاسه آب بمالی و ادای منو در بیاری.... منم هی قربون صدقه دستای کوچولوت میرم که کمک من ظرف میشوری....

قلبمیای دستم رو میگیری و به سمت دستشویی میبری و مرتب میگی پپی پپی .... جیش.... اییییییییییی اییییییییییی...بیشور.... آب باسی..... و من میفهمم که بعلههههه اول کارت رو کردی و بعد اومدی خبر بدی ناقلا......

روی دوپا میشینی توی دستشوئی و مرتب میگی مامایی آب بده ... آب بده..... بیشور....یعنی منو بشور و مرتب حین شستن میگی اییییییییییی........ ایییییییی......

قلببرجسته ترین رفتار مثبتت توی این 18 ماه خواب خوبت بوده که خدا رو شکر به موقع میخوابی و به موقع هم بیدار میشی و صبحها هم که من میرم اداره خواب میبرمت پیش مامان بابا و تا ساعت 10 هم خوابی و دختر خوبی هستی.....

  قلبفعلا بدترین رفتارت بحران جیغ و  بد قلقی در خوردن غذا و در ارتفاع بودنته که من همیشه ازش میترسم.......ولی با همه این اوصاففففففف تو قشنگترین و بهترین نعمتی هستی که خدا میتونست توی زندگیم بهم بده و همیشه برای اونایی که از این نعمت بی نصیبن آرزو میکنم  سالمترین و بهترینشو  از خدا نصیب بشن ........ آمین

خلاصه اینکه اگه بخوام از کارهات بگم خیلی زیاده و من باید یه طومار بنویسم که احساسم و قلمم در اون نمیگنجه

فعلا تا همینجاش بس و بقیش بمونه ........

قلب و اما واژگان یکتایی:

خیلی سریع با یکی دوبار تلفظ کلمات رو یاد میگیری و به زبون خودت اونو تحویل ما میدی که بعضیاشون رو اینجا مینویسم تا اونجا که یادمه

پاشو= پاشو     بشین ایندا= بشین اینجا

بابایی بئیم= بابایی بریم     بیون= بیرون

خبشر= شب بخیر   ماشی= ماشین

تاب عباسی= تاب تاب عباسی

 خباشز =  خداحافظ   ماماژون= ماما جون

نکون=  نکن   میکن= نکن

دایی و عمو کامل

خایه = خاله  منیس = مهدیس

آیین= آیلین     پاپا  - پاسا =  پارسا

ژندایی= زندایی    امی = امیر

عمی= عمه    زهیو = زهرا

پئیا=پریا  ناسیییییی= نازی

تبیزون = تلویزیون    سی دی= سی دی

پیشو= پیشی      داداشی = داداشی

کشک = کشک    کبش= کفش

پنی = پنیر     ایو= الو

کجایی= کجایی   سیام= سلام

دفت= رفت   بخویم= یعنی بخورمت

نخوی= نخورم    منون= ممنون

میسی= میسی   بالا= بالا

دوخ= دوغ    آب بخوئیم = آب میخوام

ببین= ببین    گل = گل

  قوقو = مرغ     ماشت= ماست

خودا= خدا و ...................

بعدا نوشت: وزن توی 18 ماهگی 10/5 و قد 85

بقیه کارها گزارش تصویری برای دوستای خوبم.........

کارهای خطرناکککککک و در اوج بودن..... لازم نیست چیزی من بگم.

از جشاش معلومه  همه چیز....

اپلود عکس

آ ماشاا........................

اپلود عکس اپلود عکس اپلود عکس اپلود عکس اپلود عکس اپلود عکس اپلود عکس اپلود عکس اپلود عکس اپلود عکس 

موهاشو دیدین !!!!!! خدائیش معلومه چقدر ورجه وورجه کرده نه؟........

اپلود عکس اپلود عکس

مهربونیات منو کشته ماماننننننننننننننننننننننننن ژون...

اپلود عکس

اپلود عکس

اپلود عکس  اپلود عکس

اپلود عکس

[ ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

دیروز تولد امام زمان بود و تعطیل رسمی و  من خونه بودم و ما کلی با هم عشقولانه کردیم و خوشگذروندیم. فقط حیف که بابا سر کار بود و اون نبود که بیشتر خوش بگذرونیم.

اینقدر حرف زدی و شیرین کاری کردی که دیگه داشتم از دست کارها و حرفهات دیونه میشدم و غش میکردم....... هرچی هم میبوسیدمت و قربون صدقت میرفتم بازم خالی نمیشد احساس من به تو و بیشتر و بیشتر عاشقت میشدم.....و همش میگفتم خدا رو شکر که این دختر مهربونو به من دادی...

صبحش که تا ساعت 10 دوتاییمون خواب بودیم و تو زودتر از من بیدار شدی و شروع کردی سر جات غلتیدن و با خودت حرف زدن و شعر خوندن و من خودم رو به خواب زدم تا تو بلند نشی و وقتی حدود نیم ساعت گذشت و دیدی که نه خیر من بلند نمیشم اومدی و شروع کردی لبام و چشمام رو بوسیدن و انگشت کردی توی چشمم و هی صدام میزدی مامایی پاشو... پاشو..... و دستم رو گرفتی و بلند کردیماچ

وای که چه لذتی داره صبح آدم از خواب بیدار بشه و یه فرشته کوچولو دستش رو بگیره.....

بعدش هم که صبحانه خوردیم اومدی چسبیدی بهم و هی گفتی می می ،می می و من میگفتم دختر گنده بسته دیگه ولی تو که دست بردار نبودی و حتی نی نی که اسمش رو گذاشتی نینا رو هم آورده بودی که من بیچاره بهش شیر بدم... و یکم خودت میخوردی و یکم هم به نینا میدادی....

منم که کارهای خونه رو انجام داده بودم و اونروز تصمیم گرفتم فقط نهار درست کنم و در خدمت تو باشم و بس و برات یه سی دی کارتون گذاشتم و تو هم سریع توی دلم لم دادی و می می رو چسبیدی و در حالتی خوابیدی که بتونی تیبیزون ( تلویزیون ) تماشا کنی و تا آخر سی دی منو چلوندی و تکون نخوردی و من هم راضی از اینکه تو توی بغلمی و داری فیلم نگاه میکنی از سر جام تکون نخوردم و همش موهای تو رو میبوسیدم.

خلاصه دیروز روز تو بود و تا تونستی آتیش سوزوندی و بازی کردی . کشوها رو بیرون کشیدی و رفتی سراغ لوازم آرایش من و همه رو خورد خاکشیر کردیاز خود راضی و جالبه که وقتی هم بهت میگم بیا پایین و بغلت میکنم تند و تند میگی میکن میکن یعنی نکن!!!!!!!! و این یعنی کلمه نکن رو میدونی کجا بکار میره اما  به کارهای خودت اونو نمیگیری بلاچشمک

کلی نقاشی کردی و هی به من گفتی مامایی نگاشی ، دو ابو ، بکش و من رو هم با خودت به دنیای کودکی بردی و منم کلی برات رنگ کردم.

این هفته کلمات جدیدی ازت شنیدم که قشنگترین اون گفتن اسم من بود و من کلی عشق کردم با این میناس یا میناز گفتنت........قلب

یا صبحش که دیدم مرتب داری بهم میگی کبش ، کبش و من فهمیدم که میخوای که کفشت رو بهت بدم و وقتی بهت دادم اولش گفتی میسی و بعدش  مرتب میگفتی پا کون پاکون ( پا کن ) قلب

بیشترین جمله ای که این چند روز گذشته به کار بردی این بود که به پارسا گفتی:    پارسا، پاشو بشین اینجا.........و بابا بزرگ دهنش باز مونده بود از حرف زدن تو...

یا چند روز قبلش که بابا بزرگ اومده بود خونمون تا از درب اومد تو بهش اشاره دادی و مبل رو نشونه گرفتی و گفتی بشین اینجا.... و اونم هی قربون صدقت میرفت....لبخند

خونه پر از شادی توست و توی خونه چرخ میزنی و با کنترل تلویزیون برای خودت گوشی میسازی و همش میگی ایو ... کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!! بابایی بیا بئیم....... و کلی بلا بازی در میاری..

هفته گذشته با هم رفتیم خانه اسباب بازی لوگو و برات یه دست ماژیک قابل شستشو خریدم که راحت بشه پاکش کرد و اونجا اینقدر برای  اسباب بازیهای نی نی ذوق زدی و جیغ کشیدی که صاحب مغازه از این احساسی که تو برای دیدن یکی از اسباب بازیها که شبیه نی نی ( نینا) ی تو بود دهنش باز مونده بود و باورش نمیشد که تو اینقدر بچه نی نی دوست داشته باشی و اینقدر قشنگ احساست رو بیان میکنی....

خلاصه اینکه عاشقتمممم و خیلی دوستت دارم و تو هر روز که میگذره شیرین تر و دوست داشتنی تر میشی و من خدا رو به خاطر داشتن تو شکر گذارم و اگه بخوام از کارهای قشنگت بنویسم خیلی بیشتر از اینا باید به تصویر بکشم و بنویسم...

و اما عکسهای تصویری برای دوستای وبلاگی خوبم که بدونن من چی میکشم با این وروجک.......

پ.ن: خدا رو شکر خالم جواب پاتولوژیش رو گرفت و در کمال تعجب هیچ آثاری از توده بدخیم در اون نبود و همه رو شوکه کرد...... دکتر میگه یا جواب آزمایش اولیت و تشخیص توده بدخیم اشتباه بوده یا واقعا معجزه ای رخ داده و قراره دوباره آزمایشاتش رو ببره شهرستان و چک کنه.

در هر حال امیدوارم که آرزوهای همه برآورده شده باشه و دیگه اون توده بر نگرده.....

ممنون از دعاهای پر مهر و لطفی که به ما دارید....ماچقلب

امیدوارم هیچ خونه ای مریض نداشته باشه و غم هیچ کجای دلتون لونه نکنه و همیشه شاد باشید.......آمینماچماچ

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

عتس نگاه کردن با لپهای همیشه باد کرده و کنجکاو..........

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ  سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

نی نی ( نینا ) همیشه همراه....

 

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 

نگاشی.......

 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

ایو......... کجایی؟؟؟

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ 

کشف جدید رفتن به داخل کشو.........

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

کیه که بترسه!!!!!!!!!!!! نگین من گذاشتماااااااااااااااا.....!!!!!

ازم نمیترسه  هرچی میگم بیا پائین من چکار کنم؟؟!!!

[ ٢٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

گل ناز مامان امروزها قابلیتهای فراوانی از خودش نشون میدی و هر روز یه چیز جدید به کشفیاتت اضافه میکنی و خیلی زود به اجرا میزاری به روش خودت

 خیلی شیرین و خوردنیقلب

 خوشمزه تر از هر شهد و عسلی که توی دنیا میشه پیدا کرد.قلب

 خیلی خوب دیگه کلمات رو ادا  میکنی و من و بابا و بقیه اونایی که تو رو میبینن و دوستت دارن برات ضعف میریم.

 

دیگه دوران در اوج بودنت کم کم به پایان رسیده و خدا رو شکر من دیگه مبل زیر اوپن رو که اونوری کرده بودم سر جاش برگردوندم و خیالم راحت شد که از سرت افتاده و دیگه اونجا نمیری ولی این ال سی دی تلویزونو با وجود اینکه گل میز کنارش گذاشتم و حتی بالش کنارش چپوندم هنوز نتونستم کاری بکنم.... زودی میری و بالش ها رو میکشی پائین و سه سوته میری بالای باند ..... منم اول یکم اخم و تخم میکنم بهت و سعی میکنم که با شکل صورتم بهت بفهمونم که کار بدیه و تو رو باز دارم از این کار اما تو..... اولش یکم زیر چشمی نگاه اخمام میکنی بعد میای و دست میزاری دور گردنم و من هم هی خودم رو میزنم به اون راه و میگم کار بد انجام دادی!!!!؟؟؟ که باز این بار یه سلاح دیگه به کار میبری و گونه هام رو بوس میکنی و به قول معروف منو خر میکنی و یواش یواش با یه نگاه امیدوارانه از این نظر که من دیگه کارت ندارم به جای قبلت بر میگردی و روز از نو روزی از نو...... منم فهمیدم این موقعها فقط باید مواظبت باشم و سعی کنم توی دلم به کارهات و سرتق بودنت بخندم و سعی کنم سخت نگیرم و طبق معمول تازه از این لحظات عکس هم میگیرم و میگم این نیز بگذرد...

 چون فهمیدم وقتی زیاد بهت پیله میکنیم تو بدتر میکنی و کار خودت رو با جیغ انجام میدی پس چه بهتره از راه حل بی محلی و سلاح سرد گول زدنت استفاده میکنم و میرم و نی نیت رو که خیلی دوستش داری میارم و هی میگم بیا بغلم دختر نازم و تو زود میخندی و میای عین من اونو بغل میکنی و هی میگی نی نی ، نی نی و مثلا میخوای مثل من عشقولانه در کنی..

 چند روز پیش که داشتم توی آشپزخونه کار میکردم دیدم اومدی و سبد سیب و پیاز رو که خیلی هم ازش بدم میومد و مامان بزرگ اونو جهیزیه خریده بود برام رو و در پی رد کردن اون بودم و دنبال یه فرصت برای تعویض اون میگشتم رو برداشتی و شروع به گفتن تاب تاب عباسی ، تاب تاب عباسی کردن کردی........ منم دیدم ااااااا چه جالب یکتا فکر میکنه این تابه و زود همه سیب و پیازها رو جدا کردم ازش و با تشکر فراواننننننننننن از این کشفت اونو تمیز کردم و دو دستی تقدیمت کردم تا باهاش عباسی بازی کنی.... چقدر هم قشنگ شد برای تاب نی نی.... خوشبحال نی نی  که پایه ددر رفتنت هم شده و همه جا باهاته....

 ممنون عزیزم که نجاتش دادی و من نبخشیدمش..... واقعا که به درد تاب هم بیشتر نمیخورد نمیدونم چطوری اونو کشف کردن........

 توی خونه بهترین لحظاتم با تو بودنه و اگه تمام روز با تو باشم اصلا اصلا از بچه داری خسته نمیشم و با وجود تمام ریخت و پاشهات از تو لذت میبرم چون واقعا یه بچه خنده رو و خوب هستی و ساعتها در کنارم دراز میکشی و فیلم نگاه میکنی یا وقتی میگم برو کتاب حسنی رو بیار به سرعت میری و میای میگی اسنی ، اسنی ( حسنی ) و میگی بخو بخو ( بخون ) ...

 به نقاشی هم خیلی علاقه داری و مداد رنگی ها رو روزی صد بار میاری و میگی ابو ابو...نگاشی.. یعنی چشم چشم دو ابرو بکش.....

 من همیشه عادت دارم موقع خوابت لامپها رو خاموش میکنم و یه موزیک برات میزارم تا بخوابی و همزمان با موزیک بعضی اوقات هم عکسهات رو نشونت میدم....

 حالا یاد گرفتی تا میگم یکتا مامان بریم بخوابیم سریع میگی عتس عتس ( یعنی عکس ) رو بزار من ببینم و من کلی خندم میگیره از دست تو بلا.......

 شدی مرغ مینای من و هرکاری کنم اونو تکرار میکنی.  حتی موقع گردگیری خونه دستمال بر میداری و همه جا رو تمیز میکنی به روش خودت و من قربون صدقه اون دستهای کوچیک توانمندت میرم. وقتی غذا میخوریم و میخوام سفره رو جمع کنم تند و تند وسایلو از بابا میگیری و میاری میدی به من توی آشپزخونه و من هی بهش میگم بدجنس به بچم کار نده و دلم قیلی ویلی میره برات....

 با بچه ها خیلی خوب کنار میای و عاشق نی نی هستی و هیچوقت بچه کسی رو تا به حال نزدی و و فقط اونا رو میبوسی..... ماه گذشته یه همسایه جدید برامون اومد و یه پسر تقریبا 12 ساله مهربون دارن و اون چون خواهر نداره خیلی تو رو دوست داره و بعضی اوقات میاد درب خونه رو میزنه و میگه میشه یکتا رو بزارین دم در من فقط ببینم و من بر خلاف اینکه اولش دوست نداشتم این کار رو بکنم اما چون فهمیدم خانواده خوبی هستن و کاریش نمیشد کرد گذاشتم تو چند دقیقه دم درب خونه پیشش بیاستی...

 حالا دیگه کارت شده این که دم درب خونه بایستی و هی داد بزنی داداشیییییی ، داداشیییی

 و اونو صدا بزنی که بیاد بیاسته پیشت......کاش حداقل دختر بود و میشد میاوردمش تو تا باهات بازی کنه اما حیف که یه پسره و نمیشه....

 داداش پارسا رو که دیگه نگو و نپرس...... ما یه فیلم هندی داریم وقتی شما دوتا بهم میرسین..

 حالا نبوس و کی ببوس و بغل کن......و هی بهش میگی پاسا پاسا دش نزاشیا( یعنی پارسا دست نزاریا) همون حرفهایی که به خودت میزنن رو تحویل اون میدی....

 

وقتی یه چیزی از دستت میوفته پائین مثلا میخوای بگی افتاد میگی ایناخت ایناخت...اناخت..

 

یعنی از فعل انداختن استفاده میکنی..... یا وقتی یه چیزی میخوای میای کالر لباس منو از پشت میگری میگی پاش پاش .. یعنی پاشو و میگی بشین ایجا .. یعنی بشین اینجا..... خلاصه روزی صد بار بشین پاشو داریم ما.....

 دیگه خیلی راحت منو و بابایی رو صدا میزنی و روزی چند بار میگی مامایی مامایی و وقتی صدای کلید در رو میفهمی میگی بابا بابا.. یعنی بابا  اومد و زود میپری بغل بابایی و بابا بازی میکنی و عشقولانه در میکنی و بهش میگی بئیم.. یعنی منو ببر بیرون.

 چند روز پیش بردمت شهر بازی مسقف که تازگیا توی شهرمون افتتاح شده و کلی کیف کردی و فقط یه جاش منو خیلی ترسوندی و اون این بود که توپ بولینگ رو برداشتی و پرتاب کردی......زهرم ریخت بدجور. شانس اوردی نخورد سر پات.  اصلا فکر نمیکردم بتونی برداری و فکر میکردم برات سنگین باشه اما جدیدا دیدم که هندونه هم بغل میکنی و جریان فلفل نبینه چه ریزست ماشاا.... و بیشتر باید مراقب سر نترس تو باشم.

 

و اما غذا خوردنت.......... خدا رو شکر بچه بدغذایی نیستی و همه چیز میخوری اما این فقط به میل خودت پیش میره و فقط موقعی که خودت بخوای و من به زور نمیتونم چیزی بیشتر از میلت بهت بدم و از دست خودم بهتر غذا میخوری تا دیگران..

 با وجود اینکه مامان بابا ( مامان نازی ) یا ( ناسی ) به قول خودت خیلی بهت میرسه اما همیشه شاکیه از اینکه تو صبحها زیاد میل به غذا نداری و چیزی نمیخوری و من هم میگم بهش اشکال نداره عوضش خودم میام بهش میدم و نگران نباشه....... و با شوخی میگه اینو ببرین و پارسا رو پیشم بیارین که با ولع غذا میخوره و من یکم کیف کنم .....

  از بس که خپل و شکموه ماشاا... همه چیز میخوره و نه نمیگه... اما خوب دیگه هرکسی یه قابلیتی داره دیگه .. عوضش هنوز اون به حرف نیومده زیاد و تو در حرف زدن و ناز و ادا اونو میزاری توی جیبای کوشولت البته اگه جا بشه....... مامان جون اگه بفهمه من چی میگم در مورد پارسا کلم رو میکنه....

  البته وزنت نرماله و من نگرانش نیستم و خدا رو شکر میکنم که ژن چاقی رو نداری اما ای کاش یکم اضافه وزن داشتی که بعضی اوقات که به خاطر دندونات غذا نمیخوری چیزی از وزنت کم نمیشد و من خیالم راحت بود که حداقل اون اضافه ها آب میشه نه وزن نرمالت...

 وقتی تشنته و آب میخوای خیلی راحت بیان میکنی و میگی آب بخوئیم..... میخوام..... بخویم و با سر و دست هات که تکون میدی به ما نشون میدی که چی میخوای..

 هر وقت برنامه می شف رو نگاه میکنم و آشپزها و آتیشو رو میبینی تند و تند میگی هوف هوف هوف.... داخ داخ.... و منم میگم آره مامان داغه اوف میشی دست نزاریا.....!!!!!!!!! و کاملا معنی داغه رو درک میکنی خدا رو شکر....

 اینروزها بابایی بعضی اوقات میره زیتون دنبال یه کاری و در راه  برگشت تو رو با خودش به اداره من میاره و ما با هم خوشحال میریم خونمون و تمام خستگی کار با دیدنت درب اداره میره بیرون و آرزو دارم هر روز این صحنه رو ببینم. 

 

این ماه که تمام بشه پا به یه سال و نیمگی میزاری و من خدا رو شکر میکنم که تو رو دارم و روزی صدبار از خدا به خاطر داشتن بچه باهوش و مهربونی مثل تو شکرگزارم......

 

با اینکه خیلی سخته برام کار بیرون و هر روز غرش رو میزنم که کار بیرون مال یه مامان نیست ولی بازم به ذوق آینده ای قشنگ برای تو دوریت و سختیش رو تحمل میکنم... از ماه گذشته هم من با راهنمائی و پرس جو از رئیسم برات بیمه ایران ( طرح جامع زندگی و جوانان ) که 15 ساله هستش رو شروع کردم به امید اینکه در آینده یه کمک بزرگ برای بهتر بودن زندگی تو باشه....آمین

پ.ن:

 طی چند ماه گذشته به دلایل کاری و روحی مرگ میلاد و آب و هوای بد شهرمون و نبود امکانات گردشی و تفریحی کلی بی حوصله بودم و هنگ و در پی ری استار کلی و نتونستم وب دخملم رو آپ کنم و کلمات توی ذهنم میریختن به هم تا اینکه این ماه هم خاله عزیزم که سرپرستاره و 39 سالشه به طور اتفاقی فهمید که یه توده توی سینش وجود داره و خیلی سریع در عرض ده روز کارش به عمل کشیده شد و دکتر برای اطمینان بیشتر سینش رو کامل تخلیه کرد و من خیلی خیلی غصه اونو خوردم و بازم دپرس شدم...واقعا آدم از فردای خودش بی اطلاعه...امیدوارم که جواب پاتولوژی اون خوب باشه و با یه پروتز سینه مشکلش حل بشه..

 

از همه اونایی که به وبم سر میزنن و من کوتاهی میکنم در جواب کامنتهای مهربونشون و یا دیر سر میزنم بهشون همینجا عذر خواهی میکنم و ازتون میخوام باز هم برای بازگشتن خوشی به خانواده ما دعا کنید و از خدا بخواین هیچ خونه ای غصه  دار نباشه... آمین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

سبد تاب عباسی کشف شده...........

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

کارخطرناک پرتاب توپ بولینگ ....

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

ژست عکس.........

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 

نی نی همیشه همراه ............

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

دوقلوهای دخترم.....

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

نیست نخورده تا الان ........ جالبه براش

  سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

بخول بخول........

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

شونه موهای ابس.......

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ  

خلوت با نینی.......

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
[ ٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگانسایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگانسایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان 

رقص در اوج....... جودی ابوت

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

فروپاشی با لذت............ ای خداااااااااااا از دست کارات منو کشتی ..

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

 

امیدی هستتتتتتتت به خونه داری دخترم؟؟؟؟؟؟؟؟ 

[ ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مامانِ یکتا ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دخترم هر انسانی لبخندی از خداست, قلبم تقدیم به تو که زیباترین لبخند خداوندی ×××××××××××××××××××××××× برای تو می نویسم که با ارزش ترین گنچی ×××××دوستت دارم×××××××××
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک