تاريخ : ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

 

سلام دوستان گلم:

این داستان رو بخونید خیلی جالبه. بعضی وقتا یه چیزایی آدم توی زندگی می بینه و می شنوه که توی حمکت اون می مونه. خیلی جالبه راهی که زندگی و تقدیر ناخواسته برای ما رقم میزنه و این فکر میکنم برای اینه که ما اینو بدونیم که همیشه زندگی باب میل ما و به بهترین نحو و راحت نمیگذره بلکه تلاش و سختی میخواد.......... خیلی جالبه بخونین و فکر کنین و نظر بدین..........

فکر میکنم خیلی درسها میشه از اون گرفت مخصوصاً من که باید مثل این عقابه از نو شروع کنم ..................

داستان عقاب ...

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است .

عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.

زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد :

چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند .

نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود ،

شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد :

 یا باید بمیرد ،

و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد .

برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند .

در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود .

پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند.

   زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند .

سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده ...

و 30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است ؟

بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم .                              

گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم .

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم .

نظر یادتون نره هاااااااااااااااااااا.............

 

 



تاريخ : ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

   

در بخشیدن خطای دیگران مانند،  شب باش

 در فروتنی مانند،  زمین  باش

  در مهر و دوستی مانند،  خورشید  باش

 هنگام خشم و غضب مانند،   کوه  باش

  در سخاوت و کمک به دیگران مانند،  رود  باش

 در هماهنگی و کنارآمدن با دیگران مانند،  دریا  باش

  خودت باش  همانگونه که می‌نمایی

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

 

                           

داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم٬ که حتماً خدا می خواست که این داستان را بشنوم. من که تحت تأثیر شدید قرار گرفتم شما هم امتحان کنید................ فوق العاده هستش. دست نویسنده اون درد نکنه

رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند.

با صدایی پراز وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد.

                    

تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند.


شاید شما میدانید که مدیر آن شرکت بخاطر اینکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود٬ آنروز دیر به سرکار می آید.

شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود.

اما برای من جالبتر فردی بود که آنروز صبح یک جفت کفش قرمز نو می پوشد.


او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند. جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند.

بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمیرسم٬ برمیگردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت میکنند...


با خودم فکر می کنم که اینجا دقیقاً همانجائیست که خدا میخواهد من در آن لحظه باشم.

 

                                 
امیدوارم که خدا با همین چیزهای کوچک به برکت دادن شما ادامه دهد.

                                

    یک صدای آرام درونی

تا حالا شده که نشسته باشید که ناگهان احساس کنید که باید کاری برای کسی که به او اهمیت میدهید٬ بکنید...

...آن خداست که از طریق روح القدس با شما حرف میزند.


آیا تا حالا شده که یکدفعه در مورد شخصی که مدت طولانی است که ندیدید  فکر کنید و سپس میدانید که او را  بزودی خواهید دید و یا از او تلفن یا نامه ای دریافت خواهید کرد...

آن خداست... چیز تصادفی نیست.

آیا شده که یک چیز عالی بدون آنکه آنرا خواسته باشید دریافت کرده باشید...مثل پولی ازطریق پست٬ قرضی که صاف شده٬ کوپن خرید رایگان کالا ازجائیکه می خواستید چیزی از آنجا برای خود بخرید اما بزاعت مالی آنرا نداشته اید...

 آن خداست... او خواست دل شما را میداند.

آیا در موقعیتی بودید که نمی دانستید چکار کنید که وضعیت را بهتر کنید٬ اما حالا که به عقب نگاه میکنید...

 آن خداست... که شما را از میان تمامی رنجها عبور داده تا روز روشن او را ببینید.

آیا فکر میکنید که این پیغام تصادفی بدستتان رسیده؟
من به شما فکر میکردم
!

 

 ما در تمامی امور باید همه سپاس و برکت را به او دهیم و با برکت چندین برابر ادامه دهیم.

بگذارید این پیغام تا ابدیت ادامه یابد.  اینو برای دیگران هم تعریف کنید
این خداست که...!!

خدایا به امید لطف و کرمت .  سپاسگذارم از تو بخاطر  هرچه دارم و ندارم..............



تاريخ : ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.

 

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از

 

آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت

 

تنها از کوه بالا برود.

 

 

شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.

 

همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

 

 

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه،

 

پایش لیز خورد،  و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.

 

 

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.

 

 

و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

 

 

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای

 

خوب و بد زندگی به یادش آمد.

 

 

 

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.

 

 

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.

 

 

بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.

 

 

و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

 

 

" خدایا کمکم کن"

 

 

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:

 

                         

" از من چه می خواهی؟ "

 

 

ای خدا نجاتم بده!

 

 

واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

 

 

 

- البته که باور دارم.

 

- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!

 

 

... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

 

 

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

 

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.


او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

شما؟

 

چه قدر به طنابتان وابسته اید؟

 

آیا حاضرید آن را رها کنید؟

 

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.

 

هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده.

 

یا تنها گذاشته است.

 

هرگز فکر نکیند که او مراقب شما نیست.

 

به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته

است.

 

 



تاريخ : ٩ فروردین ۱۳۸۸ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

سلام به همه دوستای گل و با معرفت خودم

سال نو همتون مبارک

امیدوارم سال جدید سال شادکامی و موفقیت برای همه شما باشه

یادتون که نرفت سر سفره هفت سین منو دعا کنین؟؟؟؟؟؟!!!

میدونم که حتما اینطور بوده و لطف شما همیشه شامل حالم هست

منم بد نیستم شکر خدا به مسافرت شیراز رفته بودم و خیلی خوش گذشت شکر خدا.

فرشته های خودم چطورن؟ قربونتون برم الهی سر سفره هفت سین جاتون خیلی خالی بود خیلیییییییی زیاد.

اما مطمئنم که روی یه سفره هفت سین بهتر از ما بودین و با تمام فرشته هایی که ماماناشون رو تنها گذاشته بودن جشن گرفته بودین.

ببخشید که بدقولی شد، خیلی دلم میخواست بیام پیشتون و براتون سبزه بیارم اما میدونین که مصلحت نبود و نشد. یعنی دست خودم نبود و نمیشد و راهم دور بود و دیگران هم نمیگذاشتن.

یادتون که نرفت که منو دعا کنین و شفاعتم رو از خدا بخواین؟

ای کاش میتونستم یه بار دیگه فقط یه بار ببینمتون و ببوسمتون

......................................

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهائیامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم


چیزی نمی تونم بگم...