تاريخ : ۳۱ تیر ۱۳۸۸ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

سلام به دوستای گل مامان:

دلم برای همتون تنگولیده خیلی زیادددددددددد. ممنون که به وب من سر میزنید و پیغامهای خوشگل میزارین برام. همیشه این کار رو بکنید.

یادتونه گفتم اداره جدید جام بد نیست!!!!!!! چش کردم خودم رو.....

شانس خودمه دیگه کاریش نمیشه کرد ... نشد من یه اداره پام رو بزارم بگم آخی چه جای خوبی منم یه بار مثل خانومای دیگه شانس آوردم و یکی از ادارات کم کار اومدم. البته شرکت هر روزش داره بدتر از دیروز میشه از نظر کاری.

خیر سرم یعنی رئیسمون میخواسته منو یه جای کم کار موقت بفرسته تا به شکرانه خدا برم لیو و برگردم و بعد جام ثابت بشه...... اما زهی خیال باطل. اگه کم کار هم بود با ورود خوش قدم من تبدیل به یکی از پرکارترین ادارات میشه. الان هم که درگیر ایزو هستیم

بمیره این ایزو.............. روز آخری یادشون میافته فردا ایزو دارن و هیچ کاری نکردن

نه اینکه از کار بنالم هااااا. نه بخدا همیشه بخاطر زرنگی خودم توی کار و حساسیتم به مسئولیت کاریم کاری نشده که انجام ندم و به نظرم این خیلی بده چون هرچی بهتر و فرز تر باشی توی کار بیشتر بهت کار و مسئولیت میدن. منم که می بینید بد بخت همین راه هستم. آخه خیلی زوره که تو تمام کارها رو انجام بدی و بعد از تایم اداری هم نگهت دارن و بعد اضافه کارت با اونی که پاش روی پاش خواب بوده و زود هم رفته خونه یکی باشه . حرص آدم در میاد

من که دیروز کلی حرص خوردمممممم از دست همکارم . نمونش من زودتر مرخصی رد کرده بودم از یه هفته جلوتر بعد خانوم خانوما در کمال پررویی اومده مرخصی رد کرده یکشنبه و بعد هم به دلیل نبود جایگزین برای ایشون رئیس گفت یکیتون باید برید که ترجیحاً به لطف اداره من باید می پذیرفتم چون خانوم مسافرتشون به هم میخورد و مهمتر بود. منم که دیوارم همیشه کوتاه تر بوده و هست.  اینم نمونش اونوقت بگید حرص نخور بده برای این  فرشته کوچولو.

 فرشته مامان:

 فرشته کوچولوم خیلی داری وروجک بازی میکنی و مامان حسابی حالش به هم ریخته هستش اما خوب خدا رو شکر میکنم که حالم اینقدر بده ... چون میگن هرچی حال من بد و بدتر بشه و حالتهای تهوعم بیشتر باشه یعنی تو داری بیشتر فعالیت میکنی و زودی داری رشد میکنی. خیلی دلم برای دیدنت تنگ شده و برای دیدنت تا دهم ماه آینده لحظه شماری میکنم.

میدونی نه من باید داداشا رو دو هفته یه بار میبردم دکتر و اونا رو چک میکردم عادت کردم که زود به زود برم دکتر و از اینکه تو رو ماهی یه بار می بینم خیلی دلتنگ میشم. ولی خوب باید تحمل کنم چون چکاب یه قلو با دوقلو فرق داره. چند روز دیگه سومین ماه ورودت به دل مامان تمام میشه و تو وارد چهارمین ماه زندگیت میشی و من خدا رو شکر میکنم که تا اینجا با من بوده و هرچی درد شیرینه بخاطر تو تحمل میکنم. یه چیز بگم ناراحت نشیا......... چون داداشا منو با خریداشون زودی تنها گذاشتن برای تو نمیخواستم چیزی بخرم تا تو خودت رو بیشتر بهم نزدیک کنی و بعد از اینکه مطمئن شدم مال خودمی برات خرید کنم. آخه دیدن خریداشون دلم رو آتیش میزنه......  اما دلم نیومد این کار رو بکنم و گفتم نکنه از این حس من ناراحت بشی و بگی مامان وجود منو حس نمیکنه و بی معرفته....

 خلاصه من و بابایی رفتیم برات چندتا جوراب و چیزای خوشگل خوشگل خریدیم و کلی بوسشون کردیم و قربون صدقه پاهای کوچولوت رفتیم.

مامان بزرگ آیندت یعنی مامان من هم یه پارک بازی خوشگل برات خریده . قربون بازی کردنت برم یعنی میشه تو رو سال دیگه توی اون بزارم تا با عروسکایی که به اون آویزونه بازی کنی....... معلومه که میشه من میدونم که دعای فرشته ها و لطف خدا تو رو به من میرسونه.....

 

یه چیز دیگه هم بگم که داداشا هم تمام وسایلشون رو برات گذاشتن و تقریباً تو کلی عروسک و چیزای ناز داری و از هرچیز دوتا برات به یادگار مونده..........

آخ که قلبم تیر کشید برای داداشا و وسایلشون...... اما تو ناراحت نشیا!!! فشار مامان پائین میاد حالش بد میشه بعد بهت فشار میاد . قول میدم مامان خوبی باشم و گلیه نکنم.

تا دهم برای دیدنت لحظه شماری میکنم امید زندگی مامان.

 

 

فرشته های مامان:

 

خواستم برای از دست دادنت گریه کنم اما تمام اشکهامو برای آوردنت ریخته بودم

دلم براتون یه دنیا تنگ شده فقط همین.... یعنی راهی جز این ندارم که باهاتون باشم

هر مامانی میدونه من چی میگم و توی چه فکرایی هستم.  مخصوصاً اونایی که فرشته به آسمون رفته دارن  مثل خاله سارا و.........

هر وقت میخوام با نی نی حرف بزنم یه جورایی ازتون خجالت میکشم و دلم براتون میسوزه و همش آه و حسرت میخورم.

چیزی دیگه نمیگم چون یه حسی بهم دست داده که الان قلبم از کار میافته

 و اشکام هم دارن یواش یواش میان پائین و خیلی سعی دارم که نیان.......... ولی هیچوقت هم دوست ندارم جلوی اونا رو بگیرم چون جز ریختن چند قطره اشک چیزی ندارم نصیبتون کنم و خودم رو آروم کنم.

قربون دعاهای قشنگتون برم که برای مامان به خدا میگید میدونم جاتون امن ترین جای دنیاست خدا رو برای شفاعت این نی نی و مامان قسم بدین و دستای خوشگلتون رو که به خدا نزدیکتره بالا ببرین و از اون بخواین که مواظب ما باشه و مامان رو تا شش ماه دیگه همراهی کنه. حرف برای گفتن زیاد دارم اما خوب اگه بخوام بگم میدونید که چه سیلی به پا میشه و همتون لنگه کفش حوالم میکنید. وای که چقدر حرف  زدم من. نگین که چقدر این مامانه حرف میزنه هاI'm Sorry

شامپو تو چشم هرکی اینو بگه........... برین ببینین از کی آپ نکردممممممم بعد بهم حق بدین. از دوستای بلاگفایی هم پوزش میخوام چون سیستمشون به من اجازه نمیده براشون پیغام بزارم ولی من به وب همتون سر میزنم و خاطرات قشنگتون رو میخونم. منتظر پیغامهای خوکشلتون هستم.ماچماچماچماچ

دعا یادتون نره هااااا  .............



تاريخ : ۱۳ تیر ۱۳۸۸ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

 

Tinypic



تاريخ : ۱۳ تیر ۱۳۸۸ | ۸:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

هفت ماهگی مبارک

 

 



تاريخ : ۱٠ تیر ۱۳۸۸ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

دوستان خوبم:ماچ

سلام امیدوارم که سالم و سلامت و سرحال باشین و وبلاگاتون هم پر خبرای خوب و خوش باشه.قلب

 

ممنون از لطف همتون که منو تنها نمیذارین و با پیغامهای قشنگتون بهم دلداری میدین.

منم خوبم و بد نیستم شکر خدا. دیروز دکتر بودم و قلب نی نی تشکیل شده بود. قلب خودم توی دستم بود تا صدای تالاپ و تولوپ اونو شنیدم. آخی فکر کنم چون جاش کمه و اونجا خیلی تنگه اینقدر تند تند میزنه قلبش.  قربون عظمت خدا برم من که قلب اینقدر زود تشکیل میشه بعد ریه توی ماههای آخر .

خیلی خوب میشد اگه ریه ها هم توی ماههای اول جنینی رشد میکردن و نی نی ها بخاطر زود بدنیا اومدن توی ماه هفت از دنیا نمیرفتن بخاطر ریه هاشون.

یکم حالم گرفته و استرس دارم . آخه شنبه اون خانومی که رفته مرخصی زایمان و من بعد از استعلاجیم جای اون اومدم سر کار بر میگرده و معلوم نیست من به چه اداره ای منتقل میشم و آیا از این مرحله جایگزینی در میام و جام ثابت میشه یا نه بازم باید چرخ بخورم توی ادارات تا یه جای خوب نصیبم بشه سوالشایدم بد. ناراحت خیلی بده که جایگزین باشی چون نه اتاق و نه هیچی مال خودت نیست و هی باید تحویل فرد قبلی بدی کار رو و کار جدید تحویل بگیری.

اونم من که پنج سال ثابت بودم و متنفر جابجایی هستم.  و الان هفت ماهه که معلق در هوام.گریه اما چه میشه کرد باید صبر کنم تا توی یه اداره جا بهم بدن و ثابت بشم.  برام فرقی نمیکنه کدوم اداره باشم چون کار کاره اما خوب خیلی محیط و نحوه کارشون  برام مهمه چون هم از کمرم میترسم و هم به خاطر موقعیت جدیدم باید بیشتر مراقب باشم. از خود راضی

دوستای گلم بازم  همون دعاهای قشنگ قشنگ که برام میکنید  رو تکرار کنید که این 7 ماه هم به سلامتی و تندرسی گوش شیطون کر طی بشه.استرس

فرشته مامان:

قربون قلب کوشولوت برم که عین ساعت تالاپ و تولوپ میکرد. مواظب خودت باش و به من نشون بده که منو دوست داری و تنهام نمیزاری و حرفهای داداشا رو گوش کن و مامانی رو سفت بچسب.فرشته قلبم رو میگیرم توی دستمقلب و به انتظار قدمهای کوچولوت لحظه شماری میکنم و سعی میکنم بهترین مامان دنیا باشم برات.  قول مردونه مردونه بهت میدم. نمیدونم چرا فکر میکنم تو پسری و هر وقت میخوام با کاوه و کیان صحبت کنم و بگم مواظب تو باشن میگم مواظب داداشی باشین!!!!!!!!! اما اینو بدون هرچی باشی چه دختر چه پسر قلب منو و بابایی فقط به عشق تو سلامتیت می تپه. قلب

 

فرشته های مامان:

هنوزم دوریتون رو با وجود یه فرشته که برام فرستادین باور نمیکنم و بعضی اوقات که میخوام دست بکشم روی دلم و بگم مامان قربونت بره میگم مامان قربونتون بره و یا وقتی میخوام بگم مواظب خودت باش میگم مواظب خودتون باشینا...........

قلبهای کوچولوی مامان اگه اجازه بدین میخوام یه وب برای نی نی توی راه بسازم و خاطراتش رو بنویسم اما از روی شما شرمنده هستم و دستم نمیره...... همش میترسم فکر کنید که من بینتون فرق میذارم و این رو بیشتر مراقبت میکنم و به فکرشم.....نگران

 نههههههه بخدا اونموقع دسترسی به وب نداشتم و همش مرخصی استعلاجی بودم و حالم خوب نبود که براتون وب بنویسم... الان هم فکر کنم هفته دیگه نتونم بیام و تولد هفت ماهگیتون رو توی وب به دوستام اعلام کنم.....  

وای که اگه وبتون بود که الان پاک دیونه دیونه بودم......گریه..همون بهتر که ننوشتم......... می بینید هیچ قسمتی در کار نبوده که شما بمونید حتی خاطراتتون توی این دنیای مجازی.............. یه چیزی همیشه بهم میگفت که شما آرزوی محالین..... خودم هم باورتون نکرده بودم....... چراش رو نمیدونم که  اونم خدا میدونه و بس..................برم که بیشتر از این اگه چیزی بنویسم براتون قلبم می ترکه............ دل شکسته

 

همتون رو دوست دارم و به دعای شبانه شما نیازمندم. هم فرشته ها و هم دوستای خوبم.ماچبای بای

 



تاريخ : ٢ تیر ۱۳۸۸ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

دوستای خوبم:

 سلام امیدوارم حال همتون خوب و سلامت باشه . ممنون از پیغامهای قشنگتون خیلی به من لطف دارین و روحیه میدین..... بازم ادامه بدین خیلی تأثیر داره بخدا

راستی یه چیزی بگم!!!!!! من و زن داداشم که قلمه و هر دوتامون متولد بهمن هستیم توی یه ماه نی نی دار میشیم... همون بهمن.....  یعنی من میشم عمه داداشم میشه دایی.. خیلی برای داداشم و مریم جون خوشحالم که اونا هم این لذت رو تجربه میکنن و خدا به اونا هم فرشته داده...

 ما بی صبرانه منتظریم که این روز قشنگ رو ببینم.... ای خدا این لذت رو از ما نگیر....

فقط من میترسم که این بار بازم روی زبونا بیافتیم که بهمن ماه ماه فرشته بارونه ...

خدایا خودت بهتر میدونی مصلحتت رو شکر.....

فرشته های  آسمونی مامان:

 سلام به گل پسرا.

 قربون قلبای کوچولوتون برم بازم که فرشته بازی کردین و رفتین توی خواب همه و  با خبرشون کردین که مامان فرشته دار شده؟؟؟ ای شیطونکا من که نمیخواستم به این زودی بغیر از دوستام به کسی بگم و میخواستم بزارم تا حالم بهتر بشه ولی مثل اینکه شما خیلی خوشحالین و رفتین توی خواب مامان بابایی- خاله اشرف خاله نسرین- دوست بابایی و همه رو فرستادین سراغ من که مجبور بشم راستش رو بگم....... اینجوری مامان رو سر دو راهی میزارین... اگه پیشم بودین یه گاز از پاهاتون میگرفتم که کیف کنین

فرشته های مهربونم ، آروم و راحت بخوابین و برای مامان و فرشتش و فرشته دایی مهرشاد دعا کنین.....به قول آیلین خاله باسهههههههه.

ای جان که چقدر دلم تنگ شده..... حیففففففف

فرشته جدیدمامان:

قربونت برم که تا الان اندازه یه عدسی شدی و داری به تندی به رشدت ادامه میدی.. این هفته فکر کنم وارد 7 هفتگی زندگیت میشی. و هفته دیگه باید برم که ببینم قلب مهربونت تشکیل شده....و صدای اونو گوش بدم و یه بار دیگه عظمت خدای مهربونم رو حس کنم... خیلی جالبه که یه مامان بفهمه که توی شیکمش دو تا قلب داره می تپه.... اونم قلب یه فرشته ... باباها زورشون بیاد.....

 قربونت برم الهی دو دستی تن  مامانی رو سفت بچسب باشه... محکم محکم همش فقط نزدیک به هفت ماه مونده... من و همه منتظر ورودت هستیم تا جای خالی داداشا رو پر کنی... و خوشحالی رو به همه برگردونی..

نکنه دور از جون خدای ناکرده زبونم لال از من و این دنیا برنجی و تنهام بزاریا.... میدونی که اینبار دیگه اگه چیزی بشه خودم هم آسمونی آسمونی میشم.. و در بست میرم میشینم اونجا....

خوب دیگه خبری نیست جز اینکه برعکس شیکم گندم خیلی خیلی دلم تنگ شده همین .  یه روزایی رو دارم میگذرونم که باورم نمیشه یه بار طی شده و هیچ ................................................    تا بعدبای بای برم یکم کار کنم نونم حلال بشه..نیشخند

دعا یادتون نرهماچقلب