تاريخ : ٢٥ مهر ۱۳۸۸ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

سلام به نفس مامانماچ

 به غیر از چیزایی که داداشا برات گذاشتن یه چیزای دخملونه هم برات خریدم که اینجا عکسشون رو میذارم میدونم که همه اینا بیشتر از چند ماه به دردت نمیخوره و تو زود اونا رو میذاری کنار  و زودی رشد میکنی و میشی یه خانوم فرشته کوشولو ......میدونم بعدها که بزرگ شدی بیای و اونا رو ببینی کلی ذوق میکنی و باورت نمیشه که یه روزی اینقدر کوشولو و دوست داشتنی بودی ....  مثل همون شور و ذوقی که من روزی هزار بار اونا رو می بینم و باز و بسته میکنم و می بوسم و بو میکنم و چشم انتظارتم تا تو رو توی اونا ببینم  و همیشه میگم وای خدا یعنی یه فرشته توی این تن من داره زندگی میکنه؟؟؟!!!!!!!!فرشته

اصلاً ناراحت نیستم که یه مامان چاقالو شدم و صورتم لک زده و موهام ریزش پیدا کرده و تغییر ظاهری کردم چون میزبان تو هستم و معمولا همیشه یه مهمون که میاد همه چیز بهم میریزه دیگه...... تو هم تا دلت میخواد مامانی رو هر شکلی که دوست داری بهم بریز و فقط و فقط خوب تغذیه کن که سالم و سلامت به دنیا بیای.....قلب

برخلاف انرژی مثبتی که اونا بهم میدن ناخودآگاه چند لحظه بعد توی هم میرم و استرس و ترس تمام وجودم رو میگیره...........بعضی روزا با کوچکترین دردی زمین و زمان جلوی چشمم سیاه میشه و از ته دلم گریه میکنم و از خدا کمک میخوام که تو رو سالم و سلامت به من برسونه و دستای منو از وجودت پر کنه..........ماچ

اون چیزی که همیشه به من دلگرمی میده و امیدوارم میکنه کمکهای بی دریغ بابایی و روح لطیف اونه و بعدش هم تکونای قشنگ تو و شیطونیاته خاله ریزه من............قلب

مامان داره به ماه هفت نزدیک میشه........ همون ماهی که دور از جون زبونم لال داداشا فرشته شدن و منو تنها گذاشتن و من موندم و..........بگذریم دلم نمیاد مرور کنم ...........میدونم که تو اومدی که جای اونا رو برام پر کنی و بشی یه سنگ صبور دوست داشتنی و حس و یاد اونا رو در من زنده کنی......

مامانی رو دو دستی بچسب باشهههه نفس من.......قلب

خاله های مهربون مامان بلده خرید دخملونه کنه یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زودی بیاین راهنمائیش کنین...

 

Image and video hosting by TinyPic

 Image and video hosting by TinyPic

 Image and video hosting by TinyPic

 Create animated gif

create animated gif

 Create animated gif

create animated gif

 Create animated gif

create animated gif

 Create animated gif

create animated gif

 Create animated gif

create animated gif

Create animated gif

create animated gif

Create animated gif

create animated gif

Create animated gif

create animated gif

Create animated gif

create animated gif


Create animated gif

create animated gif

Create animated gif

create animated gif

Create animated gif

create animated gif

بقیه خریدای دخملی توی پست بعد..........دعا یادتون نرهماچ



تاريخ : ٦ مهر ۱۳۸۸ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

create animated gif
Create animated gif

سلام به دوستای گل گلابم ، نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق. 

ببخشید که دیر اومدم تبریک بگمخجالت

طبق معمول گله مند کارم و دلیل آپ نکردنم و همینطور سر نزدنم به وبهاتون زیادی کار هستش و بس . مثل همیشه بزرگی کنید و عذر مرا پذیرا باشید خوب...... شما سر بزنید و منو شرمنده کنید این بهترین کاره نه

 و اما تخیلات درونی ما:  

برای ما داشتن بچه اول چه پسر و چه دخترش اصلاً مهم نبوده و نیست و فقط سلامتیش رو میخوایم و بس ....

حکمت و خواسته خدا این بوده که ما از حال و هوای پسرا در بیایم و رنگ و بوی تازه دخمل دار شدن رو بچشیم و سعی کنیم خاطرت جدید و حس جدیدی رو به دست بیاریم......

جدی میگم اصلا رنگ و بوی داشتن یه دختر با پسر مثل هم نیست نمیدونم چطوری بگم حسمو که شما هم درک کنید اما به کل همه چیزش فرق داره....... و هر کدوم یه رنگ و رویای جداگونه برای خودش داره و بس..............

شاید خدای مهربون هم این بار میخواسته که ما سعی کنیم از اون حال و هوا در بیایم و کمتر خاطرات برامون تازه بشه............ دیگه به جای دیدن وسایل پسرونه و آخی گفتن توی دلمون که اگه کاش پسملا بودن اینو و آن رو براش میخریدیم باید چشممون به وسایل دخترونه و رنگای دیگه منحرف بشه و کمتر دلمون میسوزه....... نه اینکه بگم داره سعی میشه پسرا فراموش بشن ها...... نه اصلاً اینطور نیست اما خوب نکات انحرافی تحمل غم دوری فرشته ها  خیلی بیشتر شده....

خلاصه این فرشته خانوم ما داره یواش یواش خودش رو ابراز میکنه و به رویای جدید میبره....

دیگه الان دو هفته ای شده که لگد زدناش زیاد شده و وقتی روی صندلی هستم  و پاهام بسته هست و بهش فشار میاد منو میزنه و میگه بلند شو جات رو درست کن من جام نیست ....

 خدا رو شکر نصف راه طی شده و من پا به هفته بیستم گذاشتم  و چند روز دیگه 5 ماهگی فسقل تمام میشه و من وارد ماه 6 میشم. خدا رو شکر دردای شکم اونموقع رو ندارم اما می ترسم  هرچی سنگین تر میشم  خدای ناکرده  زبونم لال بازم اتفاقاتی برام بیافته .......... وای دور از جون  من یکی که می میرم اگه ........

 

سنگ صبور مامان هنوز برات اسم انتخاب نکردیم اما دنبالش  هستیم که خوش نام  و نام آور باشی برای من و بابایی .. خیلی خوشحالم که تو توی وجود منی و دوست دارم این بار این تن  من که حامل یه فرشته آسمونی هستش لایق باشه و  یه موجود سالم و سلامت به این دنیا بیاره.   یعنی میشه یه روز زمستونی توی بهمن ماه چشم باز کنم و قشنگ ترین موجود عالم رو کنارم ببینم.. و توی خلقت تو با کمک خداوند بزرگ سهیم باشم.!!!!!!!؟؟ وای چقدر خوشکله اونروز نه.

خدای مهربون لذت اونروز رو از من دریغ نکن و اینبار سرنوشتم رو آسونتر ورق بزن و دستای دخترم رو توی دستای من و باباش قرار بده تا خوشبختیمون کامل کامل بشه...

 

 

فرشته های آسمونی مامان:

فقط دلم تنگ شده همین....................................ناراحت اونقدر توی دلم دلتنگی هست که اگه بخوام بگم  باید زیر تمام قولهام به دوستام و بابایی بزنم و بازم سیر گریه کنم تا آروم بشم.

فقط ازتون میخوام از خدا بخواین مواظب این هدیه توی راهش که شما و اون برام فرستادین باشه و به من صبر بده که بپذیرم که دیگه نیستین......... خیلی سخته به خدا ....... نه به نظرم نمیشه اصلاً هر کی گفته میشه دروغ گفته و بس.

یه جورایی وقتی میخوام از خواهرتون براتون بگم یا یه چیزی بنویسم دلم میسوزه و آتیش میگیره و میگم نکنه حسودی کنین و بگین مامان ما رو فراموش کرده و جای خالیمون رو پر کرده از یه طرف هم میگم دخملی نکنه یه روز اینجا رو بخونه و بگه مامان به من حس واقعی نداشته و دلش گرو دل شما بوده........ اما میدونم که هیچوقت دخمل مامان اینو نمیگه و تمام دلتنگی های مامان رو درک میکنه ....مگه نه سنگ صبورم؟؟ میتونی به مامان با یه لگد محکم بفهمونی که حق میدی  به من و منو درک میکنی یا نه فسقل کوچولوم.........

 

 

پی نوشت:

بخاطر استرس درونی وجودم و اینکه یه بار مار گزیده سرنوشت شدم یه چیزهایی رو هنوز باور نکردم و شاید پرت و پلا بگم اما یه وقتایی فکر نکنید من ناشکری در میارما .... درگیری ذهنم زیاده

برای آرامش درونم شما هم دعا کنید... هههههههه یه چیز بگم بخندین دختری داره میزنه منو فکر کنم بله رو بهم داد قربونش برم.

به دوستای گلم آوین ، سمی و مژگان جون که فرشته های کوچولوشون رو بغل گرفتن تبریک میگم و امیدوارم بهترین روزای عمرشون باشه این روزها... و برای بقیه منتظرین هم دعا میکنم که به زودی این روزها رو به چشم ببینن و شادیشون کامل کامل بشه....