تاريخ : ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ | ٩:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

 عکسا گویای تصاویر هست لازم نیست من پر حرفی کنم نه؟؟؟؟

 Megapic.ir

 Megapic.ir

مامان جون داری به چی فکر میکنی که تکون نمیخوری!!!!!!!!!!!!!!!

الان میفهمین .........

می بینم که دست درازیا شروع شده..!!!!!!!!!!! خدا بخیر کنه میز و گل میزوچشمک

 

 Megapic.ir

 آهان فهمیدم دخترم چی میخواد!!!!!!تعجب

Megapic.ir

 Megapic.ir

Megapic.ir

Megapic.ir

آفرین دخترم موفق شد..ماچ

Megapic.ir

ههههههههههههههههه مامان منتظر مدالی اینجوری نگاه میکنی؟؟؟!!!

 

 مامان جون بیچاره نکنی این هشت پاه کوچولو رو.......

قلبون دستات بلم که اندازه دستای هشت پا کوشولوه......

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.

تازه فهمیدم جلیان چیه!!!!!!!!!!!!!این جولی راحت تلم... دو دستی باید تلاش کنم.چشمک 

Megapic.ir

 عکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

اینم لبخند رضایتمندی از بدست آوردن هشت پای بیچاره.........

Megapic.ir

 راستی دندون پائینم هم معلومه ها............نیشخند

فدات بسه مامانت( فرزند شیفتگیه دیگه)چشمک

   



ادامه مطلب
تاريخ : ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

 تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.

 

یه موقعه هایی توی زندگی نه امیدی هست  و نه شوقی برای فردا........

 

یه موقع هایی توان حرکت کردن از ما سلب میشه..........

یه موقع هایی توی زندگی فقط میخوای بخوابی تا درد بیهودگی رو فراموش کنی.....

یه موقع هایی توی زندگی فکر میکنی دست از پا درازتر شدی......

یه موقع هایی فکر میکنی تمام درها بسته شدن.......

اما واقعیت اینه که خدا همیشه با ماست.......

یه چیز هایی رو پیش روی ما میزاره و به جاهایی میبره که خودش صلاح میدونه و ما کمتر اونو درک میکنیم.... یه چیزهایی رو ازمون میگیره و جاش یه چیزهای دیگه بهمون میده و ما فقط به نداشته ها فکر میکنیم.....

کمتر میگیم خدایا عظمتت رو شکر از این همه داده ها و بیشتر میگیم خدایا چرا اینو ندادی........ چرا اینو گرفتی و همیشه گله مندیم...

یه روزی  در کمال ناباوری چیزی رو بهمون میده که همیشه آرزوش رو داشتیم و داشتن اونو محال و معجزه میدونیم.....

میگیم

مگه میشه......

امکان نداره.....

مگر اینکه خدا بخواد و معجزه بشه..

آره درست میگن فقط و فقط و فقط باید خدا بخواد و بس

 

0cctinf0h9fmqcjkcw6c.jpg

deborah.mihanblog.comdeborah.mihanblog.comdeborah.mihanblog.com

 

این فرشته کوچولو رو خداوند بزرگ و مهربون بعد از ٢٢ سال انتظار و در زمانی که همه دکترا چه داخل و چه خارج اونو بعید میدونستن و میگفتن فقط به خداوند متعال پناه ببرین  به دایی جان ما داده و دعاهای همه رو مستجاب کرده  و اشک شوق  رو روی گونه هامون نشوند و یه بار دیگه خداوند متعال به همه نشون داد که اگه بخواد معجزه کنه میتونه و اگر بخواد بده میده مگر اینکه مصلحت نباشه و خیریتی در اون باشه....قلب

dance3.gifdance3.gifdance3.gifdance3.gifdance3.gifdance3.gifdance3.gif

خدایا هر وقت به عظمت و مصلحتت فکر میکنم توی  داشته ها و نداشته هام  می مونم

تو رو بخاطر تمام نعمتهات شکر گذاریم.

 خدایا به تمام منتظرین این فرشته طعم اونو بچشون و کسی رو از این هدیه با ارزش بی نصیب نکن مگر اینکه مصلحتی در اون باشه...

خدایا دوستت دارممممممممممممممممم

فرشته کوچولوی ما ( زهرا خانوم ) به این دنیا خوش اومدی

امیدوارم برای دایی عزیزم نام آور و پر برکت باشی 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

ویرایش می شود.



تاريخ : ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ | ۸:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

 

 این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره

این قدر برات می میرم قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره

بی تو دلم میگیره، وقتی تنها میشم کارم انتظاره

وقتی نگاهم می کنی قشنگیاتو دوست دارم

حالت معصوم چشات  رنگ نگاتو دوست دارم

وقتی صداتو میشنوم  دلم برات پر می زنه

ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه

این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره

این قدر برات می میرم قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره

بی تو دلم میگیره، وقتی تنها میشم کارم انتظاره


این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره

 



تاريخ : ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

سلام به فرشته های مامان و دوستای مهربونم:ماچ

 نمیدونید که چی شدهههههههه....... اینقدر خوشحالم که نگو بالاخره صدف مامان بعد از چند روز تب درست در 6 ماه و سه روزگی دندونش رو رونمایی کرد. نیشخند

وای که نمیدونید چه ذوقی زدم وقتی کشیده شدن قرچ قرچ دندونش رو روی قاشق غذا خوریش حس کردم. قلب چنان با حرص قاشق رو روی دندونش کشید که دلم ضعف رفت و تنم لرزید و وقتی انگشتم رو توی دهنش گذاشتم با حرص به انگشتم کاز زد و نیش دندونش رو توی دستم حس کردم.

 همیشه دوست داشتم یه مروارید اصل رو توی یه صدف داشته باشم و اونو از نزدیک ببینم و الان این حس رو دارم و با تمام وجودم از دیدنش ذوق زده هستم . و داشتن هیچ مرواریدی رو با این لذت عوض نمیکنم.لبخند

به نظر من اونایی که مامان هستن درک میکنن که من چی میگم و چه لذتی داره دیدن یه مروارید سفید توی دهن یه صدف کوچولو.قلب

 پنجشنبه گذشته که یکتا 6 ماهش تمام شد برای واکسن برده بودمش بهداشت که چون تب داشت قبول نکردن بهش واکسن بزنن و گفتن که باید تبش قطع بشه و بعد بیاریش برای واکسن.ناراحتگریهخیلی خوشحال شدم که این کار رو نکردن و واکسن بهش نزدن اما چه فایده که باید بالاخره این هفته ببرمش و کاریش نمیشه کرد.  

هفته پیش هم براش آش دندونی درست کردیم تا زودتر دندونش در بیاد که دقیقا افاده کرد و اینطور شد و سه روز بعد رونمایی کرد و اونروز هم خیلی تب داشت.

یه روزی میگفتم کی صدف مامان بزرگ میشه و من دندونش رو می بینم؟؟؟؟ که خدا رو شکر اون روز رو هم دیدم و امیدوارم تمام موفقیتهاش و خوشبختیش رو هم ببینم .

ایشاا... همه نینی های کفته بی دندون به زودی دندوناشون در بیاد و این لذت رو ماماناشون حس کنن.

 

و اما کارهایی که یکتا جون انجام میده تا به امروز :

خانوم خانوما به شیر خشک که اصلا زیاد مایل نیست و به زور میخوره اونو و تا من باشم فقط فقط من در نبودم به اجبار بطری شیر اونم دو پیمانه به زورسبز  غذا هم خوب میخوره اما غذاهای شیرین رو مثل فرنی دوست نداره ..عین مامانشه فداش بشم.چشمک

خیلی زود هم دوست داره راه بیافته و با روروکش تمام خونه رو دور میزنه عینهو دور زدن دور فلکه.لبخند

خدا رو شکر تا الان که خوابش خوب بوده و شب تخت تخت تا صبح میخوابه و اذیت نمیکنه مگر اینکه شیر بخواد که به دنبالش سر سری میکنه و به محض دریافت گمشده مورد نظر تو بغل مامان می خوره و میخوره و می خوره تا خسته بشه و خوابش ببره و تا وقتی که من جفتش خواب باشم زیر چشمی نگاهی بهم میندازه و باز میخوابه... فداتش بشم که اینقدر خوبه....( شیفتگی دیگه ) آینده رو هم خدا بهتر میدونهچشمک

صبح که ما میخوایم بیایم سر کار تا من بلند میشم برم لباس تنم کنم و وسایلش رو جمع کنم ببرم خونه مامان نازی تحویلش بدم زودی چش باز میکنه می بینه من نیستم و بیدار میشه و کلی ادا و اطفار در میاره و حالا نخند و کی بخند که بیا با من بازی کن و دل من رو از اینکه باید چند دقیقه دیگه جداش کنم در عین بازی و خوشحالی به درد میاره.

بهش میگم مامان نخندددددددد گریه کن من دارم میرممممممممممم اما چیزی سرش نمیشه که چون داره عشق میکنه که ما میخوایم لباس تنش کنیم و سوار ماشین کنیم و ببریمش بیرون از این سلول و آسمون خدا رو ببینه و ذوق کنه. ( ددری شده نه؟ )

  تا چند وقت پیش که ککش هم نمی گزید که کجا میخوایم ببریم تحویلش بدیم و پشت سرمون گریه نمی کرد و من کمتر بی تابی میکردم که دارم از خودم جداش میکنم اما دیگه جدیداً دست میکشه سمتون که بیاد بغلمون و لب میزاره پشت سرمون و مامانشو با دلی پر و غمگین بدرقه میکنه.  انگاری میخوان قلبمو ازم جدا کنن(اینم یکی از اون حسهای بد در کنار اون لحظات خوشه دیگه کاریش نمیشه کرد) اما زودی با دیدن عروسکای عمه مهشیدش همه چیز یادش میره و بعد از بازی باز میخوابه تا ظهر و بی قراری نمیکنه.

عاشق بازیه و رنگها رو خیلی دوست داره و به محض ورود به یه جای رنگی چنان ذوق میزنه و جیغ میکشه که میخواد از دستم بیافته.  وقتی داره بازی میکنه میگه ادَ ادَ ادَ ادَ....بَ بَ ...آقو... و اصولاً گریه زیاد نمیکنه فقط به قول معروف نق میزنه.  وقتی چیزی رو میخواد لبا رو جمع میکنه چشما رو هم می بنده و میگه اوم اوم اوم و اگه دیگه خیلی اصرار کنه و کسی محلش نزاره که چی میخواد یهو میزنه زیر گریه خشایاری و لب جمع میکنه و میگه مَ مَ مَ مَ مَمَه مَمَه..... که همه عاشق گریه کردنشن و از دستی یه کاری میکنن که گریه کنه و لب و لوچه و صداش رو بشنون.... خیلی بدن نه!!!!!!  وقتی هم توی بغلم نشسته یا سر پا ایستاده راحت خم میشه و از روی زمین هرچیزی که دوست داره بر می داره..

شبا همیشه توی دل خودم میخوابونمش و اصلا اصلاً دوست ندارم به توصیه خیلیا به این زودیا اونو توی تخت خودش بخوابونم و از خودم جداش کنم چون میدونم یه روزی بزرگ میشه و خواه و ناخواه منو ترک میکنه و  دلش میخواد بره توی تختش بخوابه و از من یواش یواش فاصله میگیره و من دلم برای نینی بودنش .... وابستگیش به من به واسطه شیر خوردنش .... مظلومیت نگاهش برای بغل شدنش و همه همه  تنگ میشه .....

 الانم آقای پدر کنار تخت تشریف دارن و جاشون تا اطلاع ثانوی مسدود می باشدلبخند. اتفاقا محمد بر خلاف نظر من عقیده داره که بچه باید از هفت هشت ماهگی تختش جدا بشه اما کیه که دلش بیادددددد!!!. بهش میگم بعد از کلی زجر دختر به دنیا اوردم که تحویل تخت بدمش !!!!!! مال خودمه ... عروسکمه...... نفسمه......عمرمه....  باید چند بار شب ببوسمش ، بوش کنم  نازش کنم...  فعلا باید پیشم باشه...قلب با غضب میگه اگه تو آخر این بچه رو خرابش نکردی!!!!!!! بعد با خودم فکر میکنم میگم نکنه لوس بار بیاد  مامانی بشه !!! اما هر چی فکر میکنم بازم دلم نمیاددددددددددددددو به خودم میگم اشکال نداره یکی یه دونه ها همه لوسن و مامانی مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟

و اما احوالات مامان:

واقعا بچه ها خیلی زود بزرگ میشن و ما هم با هر روزی که اونا رشد میکنن یه روز از عمرمون کم میشه و من هر روز که به رشد یکتا فکر میکنم و به گذشته بر میگردم از لحظات از دست داده گذشته خیلی حسرت میخورم.

توی این دو سال گذشته و بارداریهای سختی که داشتم و همینطور خاطره از دست دادن غم فرشته ها برنامه زندگی یکنواختی رو پشت سر گذاشتم که پر از استرس و دردهای مختلفی بود که خدا رو شکر با ورود یکتا جوم عوض شده و دنبال یه تحول و تلنگری هستم که بیشتر به علایق و وقت خودم اهمیت بدم و دارم به چند تا موضوع فکر میکنم .متفکر

به هنر خیلی علاقه دارم از هر نوعش اما نمیدونم چطوری میشه با یه زمان کمی که عصر خونه هستم و داشتن یه بچه چطوری میشه برنامه ریزی کرد که کم نیارم!!!!!  و چطوری میشه دنبالش برم؟!

همینطور دنبال سلامتیم باشم که از این دردهای زیاد پا و کمر و عوارض بعد از بارداریم کم کنم و یه چکاب کامل و فیزیو تراپی برم.

دوست دارم به رفت و آمد با دوستای مهربونم و نی نی هاشون ادامه بدم تا چیزهای زیادی از هم یاد بگیریم و خونه نشینی رو کنار بزارم و بیشتر به تفریح در کنار کار اهمیت بدم.

از همه مامانای اکتیو و دوستای خوبم میخوام که راهنمائیم کنن و اسرار اکتیو بودنشون رو بهم بگن لطفاً.........ممنون میشمچشمکماچ

 فرشته های مامان دلم براتون هر روز تنگ تر از دیروز میشه و با کارهایی که یکتا میکنه برام و لذت میبرم دلم کباب میشه که شما نیستین و نمیتونین عشقتونو به من هدیه بدین و همش میگم کاشکی یکتا دو تا دادشش رو داشت که بعد از من و باباش کسی مراقبش باشه......اما صد حیف  که هیچی نگم بهتره.......گریه

 امروز آجی یکتا رو میخوام ببرم واکسنشو بزنم که مریض نشه ناراحت. دستای کوچولوتون رو مثل همیشه بالا ببرین و براش دعا کنید که زودی خوب بشه و بتونه در مقابل تبش مقاومت کنه. همینطور برای همه نی نی های مریض و ماماناشون.     آمین یا رب العالمین

راستی عکسای آش دندونی یکتا رو هم ببینید........

مجددا آپلود می شود.



تاريخ : ٦ امرداد ۱۳۸٩ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

IMG4U

IMG4U

IMG4U



تاريخ : ٦ امرداد ۱۳۸٩ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

عکسها مجددا آپلود می شود.

 فکر نکنین میخواد خودش رو قالب کنه ها.....داداسسهچشمک

       

پت و مت به توان ٢خنده

    

حالا کی میخواد قالب بشه؟؟؟؟؟؟؟؟چشمک

 

کلاه دخترمو بده خپلووووووووووو