تاريخ : ٧ آبان ۱۳٩٠ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

آپلودسنتر آپ98

 یه سلام ویژه خدمت دوستای وبلاگیمون و فرشته های نازشون...

ممنون از لطف همه که برای ما کامنت میزارن و ما رو خوشحال میکنن...قلبماچ


سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه رو به همه شما تبریک میگم.قلب

قلبو اما نوشته های مامان برای وروجکش:

 اینروزها که میگذره توی اوج شیرین زبونی به سر میبری و هر روز با یه حرف و یه  جمله قشنگ ما رو سورپرایز میکنی....

توی اتاقت میدوی و دست منو میگیری و میگی مامان بئیم کاتون نیگا کنیم.... مامان سی دی بیزار و پشت سر هم تکرار میکنی و ول بکن هم نیستی....

کنار هم دراز میکشیم و یه لبخند شیرین روی لباته و از دیدن کارتون لذت میبری و منم هی موهات رو میبوسم و نازت میکنم و قربون صدقت میرم و خدا رو برای این لحظات شکر میکنم...

یه نیم ساعتی هست که من اینطوری کنارت دراز کشیدم و همش توی فکر اینم که درسته یکی از بهترین لحظات عمرمه و دارم از با تو بودن لذت میبرم و حاضر نیستم با هیچ لذتی عوضش کنم ،  اما هم دستم که زیر سر تو هست خشک شده و هم اینکه بالاخره من باید بلند شم و به کارهای ریخت و پاش شده  تو رسیدگی کنم و به قولی برم کزتینگم رو انجام بدم.... همش توی فکرم که الان چطوری من باید اینو گول بزنم و بلند شم که آویزونم نشه و هی نگه مامان بشین اینجا...و از همه مهمتر چطوری اون فیقک رو از دهنش باید در بیارم....بهت میگم مامان من برم غذا بیارم؟؟؟!!..و تو هم خیلی زود بلند میشی و سر پا می ایستی و میگی بئیم...... وا من که نگفتم تو بیا!!! و هی اصرار از من که بشین کارتون نیگاه کن و تو هم میگی ماما بغل ماما بغل....

حالا این بغل هم یه جریان داره و اونم اینه که جدیدا پای گاز می ایستی و به قابلمه غذا نگاه میکنی و هی پشت سر هم میگی مامان نمک مامان نمک..... یعنی اینکه قاشق نمک که میخوای بریزی توی غذا رو بده به من بریزم و از این کار کلی لذت میبری....

منم میگم باشه بریم....... اما یه قاشقا!!!

سر قابلمه رو بر میدارم و میگم بیا دخترم بریز مامان یه قاشق.... دوقاشق....... تماممممممممم...... و اینبار صدای توست که بازم بلند میشه و میگی مامان نمک........میخوام!!

کلی فیلم باید در بیارم اینبار تا یادت بره جریان نمکو....و اونروز یه غذای شور نداشته باشیم....

توی خونه میچرخی و اینبار میگی مامان آها آها بیزار... مامان بیا بیقص و اونروز ایروبیک داریم ما......بازم خوبه تو منو دعوت میکنی والا من که یه ذره غیرت در آب کردن این شکم ندارم و با هر وعده ای که تو میخوری و نمیخوری من بازم باهات  میخورم....یه بار با تو میخورم که تو بخوری و یه بار تو نمیخوری و من پس مونده هات رو میخورم ههههه..... ایروبیک لازمم نه!؟؟نیشخندچشمک

حرفهات تبدیل شده به جمله و قید زمان و مکان رو خیلی خوب یاد گرفتی و میدونی دیگه چه جمله ای رو باید کجا بکار ببری...

قلبچلوندن ما:

گردن منو سفت میگیری و مرتب میگی ماما بیا ببوسمت و حالا نبوس و کی ببوس...ملچ ملچ ...... ماما ابوها ببوسم ( ابروهام رو بوس میکنی)... مامان چشات ببوسم...لبات ببوسم...ماما مماق ببوسم ... و بعد  گردنم رو سفت میگیری و شروع میکنی به گفتن:

قلب مامان عاشقشم( عاشقتم ) دوسس دارم( دوست دارم)....عسیسم ( عزیزم)................... نفممی ( نفسمی)...... عممی ( عمرمی) و منو کیفور میکنی.... و یه آن میگی مامان الان میام بیم بابا ببوسم.... و من میمیرم  از خنده از دست جملات تو و بهترین کیف دنیا رو میکنم با حرفهات....دوباره تکرار میشه ... گلوی بابا رو میچسبی و محکم ملچ ملچ و شروع میکنی و  میگی بابا عاشقشم.....بابا دوسس دارم و .......

قربون روی ماهت برم که اینقدر مهربونی و از هر دوی ما به یه اندازه دلبری میکنی و به یه اندازه عشق میورزی.... کاش ما آدم توی بزرگسالیمون هم به این اندازه بی ریا به همدیگه خالصانه عشق میورزیدیم و اینقدر راحت به زبون میاوردیم...قلبقلبقلبقلبقلب

قلبپروژه ممی!!!!!!!!

وقتی درگیر یه بازی یا یه سی دی یا یه کاری هستی و من میخوام تو رو بفرستم دنبال نخود سیاه :

یکتا مامان بیا غذا بخور....... با اشاره سر به بالا و بالا انداختن ابرو ........ممیخورم!

مامان برو توی اتاقت پوشکت رو بیار....... ممیارم!!

بریم کارتون نیگاه کنیم تو اتاقت........ممیرم!!

موز میخوای برات بیارم..... ممیخوام!.......پاستیل چی بیارم برات .... ممیخوام!!

 پس بابا بلند شو یکتا رو ببر بیرون!!!! بئیم بابا......... و زودی دمپایی ها رو جفت میکنی..... خیلی بلایی تو!!!!

 چند روز پیش استخون گونت به جایی خورد و من نمیخواستم پیش کسی  عنوان کنم که تو کجا افتادی تا نگرانت  نباشن  تا رسیدیم خونه مامان جون و کبودی رو  مامان دید پرسید: مامان یکتا کجا خورده صورتت و من گفتم هیچی توپ بازی کرده خورده جایی در صورتی که تو از جایی افتاده بودی و تند در جواب مامان جون گفتی افتادم!!!!!!! ههه باز خوبه نگفتی کجا افتادی بلا!!!

حالا تا هر کی ازت سئوال میکنه صورتت چی شده زودی  با لهجه خیلی خوردنی و صدای ظریفت  میگی افتادم!!!

چند وقت پیش پارسا دستت رو گاز گرفته بود و هر کی ازت سوال میکرد کی دستت رو گاز گرفته سریع میگفتی پاسا!!!

حالا دیگه این شده ملکه ذهنت و تا بهت میگم وایییییی اینا رو کی ریخت اینجا؟ سریع میگی پاسا!!!  کی اینا رو انداخت تو تخت؟ پاسا!!!  کی لاک زده ناخونات؟ پاسا!!

منم سریع بهت میگم نه نه تو تو ، تو انداختی یکتا... و کلی میخندی از اینکه من میگم نه نه تو تو......آخه عزیزم درسته که تو معنی حرفی که میزنی رو نمیفهمی و سر جریان اون گازه یاد گرفتی این کلمه رو ولی باید یاد بگیری کارهات رو گردن کسی ندازی شیطون بلای من....

به کتاب و نقاشی خیلی علاقه داری و تقریبا دیگه شعر رو خوب یاد میگیری... کتاب میاری و میگی ماما بخون.... من شروع میکنم: یه توپ دارم ؟آبیه .....نه قلقلیه دخترم !!!! یه توپ دارم؟ ققییه..... سرخ و سفید و ؟؟؟........ آبیه!!! میزنم زمین ؟ هبا میه!!!

قلبپاساژ گردی:

رفتیم بیرون برات لباس بخرم و توی مرکز خرید کلی منو و بابا رو چرخوندی و میگی فقط میخوام راه برم و بدوم و انگاری از قفس آزاد شدی و آدم نمیدونه چی بگه بهت...... بگم ندو ..... پیش خودم میگم پس کجا بدوه.... توی خونه هم که همینو میگیم و اینه که تو بدو و بابا بدو و تا بابا میاد سمتت انگاری خوشت میاد و برات یه بازی محسوب میشه و دیگه بهتر انگاری یه بچه آهوی گریز پا داره میدوه و تند تر  و با شوق و ذوق تر میدوی...

حالا کی جرات داره بیاد سمتت و بخواد بگیردت اینبار صدات رو میشنوم که با خنده میگی بابا نکون بابا نکون نگیممممم.........پائین....پیه ( پله برقی).....و همه مردم موندن و نگاه میکنن که چه بچه سرزبون داری به مامان و باباش میگه نکون....

قلبنازک نارنجی و اخم:

میری سراغ رگال های لباس و یکی یکی بر میداری و میگی ماما لباس بپوشم و من با اخم میگم نه اجازه نیست!!!!!!!!عصبانی تا میام بگیرم ازت میگی مامان نکون ... ماما مال منه...بپوشم....

تا اخمم رو میبینی سریع شروع میکنی به نفس نفس زدن و چشمات رو چپ میکنی و لب میزاری یعنی بهم برخورده اخم نکون......سبزابرو

زودی میزاریش سر جاش لباسو و میای تو بغلم و هی به اخمام نگاه میکنی و من توی دلم برات قنج میرم که داری نفس نفس میزنی ولی بازم سعی میکنم رو بهت ندم....

دست میبری توی گره ابروهام و با دست هی به طرفین میکشی ابروهام رو و میگی مامانننننننن نکون دعبا...... اخم نکون.......و بازم ملچ و ملچ شروع میشه و حالا نبوس و کی ببوس.........بهت میگم بگو معذرت میخوام، سریع میگی معذیت میخوام .... بگو ببخشید ( ببقشید ).... و من لبخند میزنم و بوست میکنم.....

البته اینا تا یه ساعتی دووم دارن و بعد بازم پررو میشی ولی باز جای شکرش باقیه که حداقل از اخم من یه حسابی میبری ........ البته حق بهت میدم اینقدر کنجکاوی کنی و برات یه بازی محسوب میشه اما چه میشه کرد دور از ادبه که تو دست به وسایل دیگران بزاری و باید یاد بگیری که بدون اجازه دست نزاری  و قانع باشی........ماچ

خلاصه اینکه هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر عاشق فهم و شعورت و زبون قشنگ میشیم و عاشقانه بی هیچ منتی دوستت داریم و تو هم صد برابر اون عشقی که بهت میورزیم بهمون عاشقانه لذت زندگی کردن میبخشی.........

ازت ممنونم بخاطر تمام لحظات زیبایی که برامون توی زندگی می آفرینی فرشته کوچولوم.....

قلبدوستت داریم بی بهانه ، عاشقانهقلب