تاريخ : ٧ دی ۱۳۸٩ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

یازده ماهگیت مبارک

 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

چند وقتی میشه که نتونستم از تو و قشنگیهای درونت که با هزارتا ادا به ما نشون میدی چیزی بنویسم.

توی این یه ماهه گذشته چندین کار قشنگ و بامزه یاد گرفتی و حسابی ما رو به وجد آوردی و الان که میخوام از اونا بنویسم خندم میگیره که اینقدر بلا شدی و چقدر تغییر کردی.

 خدا رو شکر هوش عالی برای یادگیری داری و کافیه یه کار رو چند بار ببینی تا تند ضبطش کنی و هر جوری که دوست داری به شیوه خودت برامون پخشش کنی

یه عادت خیلی بدی داری و من نگرانشم اینه که هر چیزی روی زمین ببینی بر میداری و به دهنت میزاری و وقتی من این کارت رو میبینم با اشاره دست بهت میگم نخوریا!!! نخوری..... کار بدیه!!!!

تو هم مثل یه موش خوب نگاهم میکنی و میخندی و زود میبریش سمت دهنت و تند دندونات رو به هم فشار میدی و دهنت رو قفل میکنی .

از اون روز تا حالا کارت این شده که توی خونه بگردی و هی با خودت زمزمه کنی نُخولی نُخولی نُخولی... بخُولی بخُول بخُول...

وقتی میگم یکتااااااااااااااا تند انگشت شصتت رو تکون میدی میگی نخولیا نخولیا......

فکر میکنی من میخوام بهت بگم نخوریا..... هیشکی نیست بگه بلا تو که میدونی نباید  از روی زمین چیزی بخوری پس چرا میخوری؟؟؟؟!!!

 توی ماه گذشته که خاله هما ( خاله بابایی ) اینجا پیشمون بود موقع نماز میرفتی سر سجاده و با مهر و تسبیحش بازی میکردی اونم همت کرد و اقامه کردن رو یادت داده و تا میگیم یکتا الله اکبر تند دو تا دست کوشولوی قشنگت رو اقامه میکنی و روی گوشات میزاری..

لی لی لی لی حوضک  و کلاغ پر رو هم خیلی خوب یاد گرفتی و تا میگم لی لی حوضک تند انگشت دستت رو وسط دست دیگت میزاری و کلی منو ذوق زده میکنی.

راه رفتنت هم که خدا رو شکر خیلی خوب شده و هم دیگه کامل می ایستی سر پا و هم چند قدم جدیدا به تنهایی بر میداری ولی وقتی حوصله نداری خودت رو روی زانو به جلو میکشونی و تنبلی در میاری.

دندونای قشنگت هم که در اومده و الان به چهارتا رسیده که نمایان هستند و اونایی که زیر لثه های قشنگت قایم شدن هم دارن یواش یواش میشکفن و بیرون میان.

وسایل خونه هم که دیگه از دستت به امان نیستن و باید عین صمد آقا انگشت به هرچیزی بزاری و اونو کشف کنی...

چند روز پیش هم که به کمک یه پتوی لول شده در کنار میز توالت بنده خودت رو عین یه گربه به سر میز رسوندی و قشنگ نشستی سر وقت لوازم آرایشی من، و من  شاخ در آوردم از تعجب و نمیتونستم باور کنم که تو اینقدر سریع از این ارتفاع رفتی بالا و نترسیدی.....

امسال هم اولین شب یلدای تو بود و  من نشد که خونه خودمون برات جشن بگیرم و به احترام مامان جون و بابا جون ( مامان من و بابام  ) به اونجا رفتیم و تو رو روی سفره اونا نشوندم تا اولین زمستون زندگیت رو جشن بگیری. تو هم که ماشاا... به هندونه ها رحم نکردی و همه رو بیچاره کردی.

خدا رو شکر که تو رو دارم و سالمی و روح زندگی رو در تو می بینم و حس میکنم و با تو نفس میکشم و با بغل گرفتن و نظاره گر شدن به چشمانت میفهمم مادر یعنی چه...

دارم به ماه تولدت نزدیک میشم و سرتا پا شوقم که تو یه ساله میشی و از آب و گل در میای .

دلم برای نی نی بودنت تنگ میشه و یاد و خاطره اولین بار دیدنت رو برای همیشه در قلبم ثبت میکنم و به انتظار دیدن ترقی و بزرگ شدنت می نشینم و تمام تلاش خودم رو میکنم تا بتونم مادری خوب و لایق برای تو باشم.

 این روزا درگیر تم تولدت هستم و قراره یه جشن خانوادگی به افتخار ورود تو و پارسا ترتیب بدیم و خدا رو شکرگذاری کنیم.

خوب بقیه حرفها و شیطونیات بمونه برای تولد و گزارش تصویری اون که قراره تم میکی موس و مینی موس باشه.

امیدوارم شما دوتا هم بچه های خوبی باشین و ما رو در برگزاری تولد یاری کنید و نق نزنید .