تاريخ : ٧ آذر ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

نبات کوچولوی خونه ما...

 سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ

 کودک متفکر .....معلوم نیست داره چه فیلیم ضبط میکنه

به سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ !خوش آمدید, مکانی برای آپلود، نمایش و اشتراک گزاری سریع و راحت عکسهای شما

سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ 

پاندای ذکر گو ههههههه

سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ

میخوام از این ماه شیرینی که گذشته برات بنویسم تا بدونی هر روز که میگذره بهترین شهد دنیا رو توی کام زندگی ما میریزی و چقدر هر روز دوست داشتنی تر میشی........نه اینکه بگم من مامنتم و این چیزا به چشمم میادا نه کلا همه نی نی ها توی این سن خیلی شیرینن و خواستنی و خوردنی...

و اما روزمرگی های ما:

پیه برقی ( پله برقی ):

از اونجایی که در طول روز پیش ما نیستی دلم نمیاد عصرها هم ولت کنم و بزارمت خونه مامان نازی و بدون تو برم بازار  و دوست دارم که تو رو با خودم ببرم و کمتر استرس دوری از تو و عذاب وجدان هیجان تو از دیدن مردم رو داشته باشم اما زهی خیال باطل که برای تو خوشگذرونی میشه و برای ما اذیت  و برای مردم خنده..........

مثلا رفته بودیم خرید و چون ما کم بیرون میریم و کمتر پله برقی میبینی برات خیلی جالب و مهیجه..... از اول خیابون که داد میزنی بدوم..... بدوم...  یا برم ( راه برم).... مامانی ویم کن(ولم کن)......  و کلی جیغ داد به پا میکنی و من هم بهت میگم مامان خوب له میشی زیر دست و پای مردم ولی کو گوش شنوا.. کی هم جرات داره بهت اخم کنه... سریع لب میزاری و میگی مامانننننننن نکون دعبا و مجبورم بزارمت زمین و این تویی که شروع میکنی بالا.... پائین.....اوههههه  افتادم ( یعنی میخواستم بیفتم) و این منم که میشم نگهبان چهار چشم تو.... درسته حق داری بدوی و بچگی کنی اما من مجبورم که تو رو کنترل کنم بلایی سرت نیاد.

رو میکنم به بابایی و میگم اینطور که نمیشه تو مراقب این باش تا من یکم به ویترین ها مثلا نگاه کنم....این بار تو و بابایی با هم درگیر میشین و من توی دلم میگم وای خدا به داد محمد برسه....

رفتم توی مغازه و تو و بابا دست به دست شدین... البته اگه دست بدی که نمیدی.....

یه لباس در میارم و ورانداز میکنم و وقتی بر میگردم درب مغازه که از بابا نظر بخوام میبینم که نیستین.....اینور و اونور رو نگاه میکنم و میبینم تو و بابا خیلی دورتر از من دارین از پله  برقی بالا و پائین میرین و من کلی خندم میگیره به قیافه بابا از دست تو و نمیدونم چی بگم.... لباسو سر جاش میزارم و به شما میرسم و میگم مامان بیا بغل من و این تویی که باز نهههههه پیه پیه بئیم بایا و شروع میشود.....اینبار این منم که خودم رو میزنم به اون راه و میگم خوب محمد تو اینجا باش من اجبارا خودم تنهایی خرید میکنم و میام و قیافه بابای مظلومت از دست تو و بعدش من  دیدن داره.......هههههه خدائیش خیلی دلم به حالش میسوزه اینجور موقعها که باید جورت رو بکشه چون از دست و پا میندازیش.......حالا غرورش هم به کنار که بخاطر خوشی تو زیر پا میزاره و هی دنبالت بالا و پائین میاد از پله....تازه کی جرات داره بناله؟؟!! این بار منم که میگم وای دلت میاد بزار دخترم بازی کنه....پ‌ ن‌‌‌ پ‌ میخوای بایسته ما رو نگاه کنه و نظر بده در مورد خریدامون ......این که سرش نمیشه ... براش مهیجه و از این حرفها......هههههه تازه تریپ روانشناسی کودک هم بر میدارم........ههههه مرده تربیتمم چه کنم!!!!!

تازه وقتی تصمیم میگیریم از محوطه پله برقی دور بشیم و به سمت دیگه بریم که یادت بره میفهمیم تنها برقیش مشکل نیست بلکه با معمولیش هم حال میکنی و سریع میری کنار راه پله و به یه بچه نهیب میدی که یواش بیا ... داداش بیا اینجا و از اون بالا داد میزنی حاچ خامون ( حاج خانوم ) میناس خامون .... و منو مثلا صدا میزنی که ببین چقدر خوشحالم و عشق میکنی برای خودت.................

خرید که تمام شد سوار ماشین شدیم و به تمام این دوندگی ها خاتمه داده شد و این منم که دارم از دست تو از کمرم مینالم و و این تویی که نگاه اخمهای من میکنی و میگی مامان دعبا کدی؟!! میناس قهر کد!!! و هی چپ چپ نگاه میکنی و خودت رو به اون راه میزنی یعنی به خودت نمیگیری  و خیلی خیلی مغروری.......... منم هیچی بهت نمیگم و فقط کج نگاهت میکنم ...... البته خودت زود میگیری که من چمه و شروع میکنی به بوس فرستادن از راه دور و بعد گرفتن دو دستی صورت من و بوسیدن ملچ ملچ..... و این منم که رامت میشم و بهت میگم جیغ زدی؟ میگی آیه...... پله دویدی؟؟ آیه....... بغلم نیومدی؟  هوم......بابا زدی؟؟ هوم......من: دیگه این کار رو نکنیا!! قهر میکنما......... و تو منت کشی رو با درخواست شیر میخوام.... میمی میخوام به اتمام میبری و به قول شاعر همه چیز آروم میشود.

برات جورچین هوشی که چند ماه پیش به شکل حیوانات بود خریده بودم رو کامل دیگه بلدی و تصمیم گرفتم برات میوه ها رو بخرم و وقتی به خونه اومدیم بدون اینکه چیزی بگم در سه سوت با نگاه اول همه میوه ها رو جاسازی کردی و منو کلی متحیر کردی و خیلی خوشحالم که اینقدر باهوشی و گیراییت بالاست و تمام این شیطنتهات رو به پای هوش خوبت میزارم و از خدای بزرگ ممنونم بخاطر 22 ماه حس قشنگ زندگیم و داشتن توی مهربون و باهوش.

بحران جیغهای بنفش:

اینروزها توی بحران جیغ به سر میبری و خیلی خوب بلدی جیغ بزنی البته اینم میدونی که نه بابا و نه من محلی به این جیغها نمیزاریم و با اخم و بی محلی روبرو میشی و سریع کرک و پرت میریزه و میفهمی خبری از خواسته مورد علاقت نیست...............بیشترین گیرت هم اینه که نباید من پای ظرفشویی بایستم... آخه من چه کار کنم مادرجون ....... کی باید اون لیوانهای آبی که میخوری و بعد میری پرتش میکنی توی ظرفشویی رو بشوره که ده دقیقه بعد آب خواستی تمیز باشه...

اینروزها میبینم هر چی میخوری سریع میری ظرفش رو پرت میدی توی ظرفشویی و میای و چقدر هم به این حرکتت میبالی و مثلا کمک من دادی و گذاشتی سر جاش ههههه

 طرفداری از بابا:

دزد اومده توی ماشین و باندهای ضبط رو دزدیده و من دارم سر بابا غر میزنم که تقصیر تو هستش که نرفتی دزدگیر رو درست کنی و تو تو بغلم نشستی... یه آن نگام میکنی و میگی مامان هیس جیخ نزن .... مامان یباش .... بابا جیغ نزن و این منو و باباییم که میپکیم از خنده از دست تو که اینقدر بلایی...و من میگم چشم مامان .ااااااااااااا خیلی خوبه که تو معنی جیغ نزن رو میگیری بلا پس چرا برای خودت معنی نداره هان؟!!!!

 شب بخیی( شب بخیر):

نگاه ساعت میکنم و میبینم داره دیر میشه و خوابم میاد بهت میگم مامان بریم روی تخت بخوابیم و سریع بلند میشی کنترل تلویزیون رو که میبندم ازم میگیری و میزاری روی میز و میگی بئیم....

جات رو درست میکنم و میزارمت سر جات و چراغ رو خاموش میکنم و میام پیشت..... خدا رو شکر تا الان به موقع خوابیدی و صبح هم خواب میبرم تحویلت میدم و میام سر کار و  راضیم از خوابت خیلی زیاد و مثل نی نی های دیگه بدخوابی در نیاوردی تا الان...... البته شاهنامه بعد دوسالگی خوشه که تو از شیر گرفته میشی و امیدوارم که بعدش هم به این خوبی با من تا کنی....

یه آهنگ ملایم برات میزارم و میای زیر بال و پرم و شروع میکنی به گفتن شب بخی مامان و من میگم شب بخیر دختر گلم....... دوباره شب بخیر بابا..........شب بخی بابا!!! و جوابی نمیشنوی و سریع بغض میکنی و بهت بر میخوره و من میفهمم که بابا خوابیده و توی نازنازو بهت برخورده... بابا رو صدا میزنم بخاطر شما  و بهش میگم شب بخیر بگو بچم ناراحته و اون بیچاره هم تو خواب میگه شب بخیر دختر گلم و این تویی که باز شروع میکنی..... شب بخی بابا.... شب بخی مامان  و .......

مجبورم خودم رو به خواب بزنم که تو بفهمی دیگه خبری نیست و باید بخوابی و تو هم بعد از کلی این دست و اون دست کردن و نچ و نچ کردن به معنای اینکه خوابت نمیاد بالاخره شکست میخوری و میخوابی .

چه میکنی؟!!

رفتم توی اتاق سراغ وسایل آرایشیم و میبینم به به همه رو مالوندی به میز و کلی هم به خودت رژ گونه زدی و دارم اونا رو جمع میکنم و یواشکی یه رژی هم به لبای خودم میزنم .... یه آن وارد اتاق میشی و مثلا میخوای مچ منو بگیری و صدا میزنی چه میکنی؟!!! میناس خانوم؟!!! و من توی دلم قند آب میشه که تو این جملات رو کی کپی برداری کردی  و ازت میپرسم چی و تو هی تکرار میکنی و این منم که روی لپات شیرجه میزنم و غرق بوست میکنم و میگم وایییییییی تو چقدر خوشگل حرف میزنی و این بار این تویی که به من میگی قشندم....... اوشکل شدی؟!!! عسیسم!!!

 خلاصه اینکه هر دم از این باغ بری میرسد و تو هر روز متحول تر میکنی زندگی ما رو و دنیا رو با یه لحظه بی تو بدون عوض نمیکنم. درسته بعضی روزا واقعا حرص میخورم از بهم ریختگی خونه ، از نخوردن غذات، از اصرار برای بیرون رفتن و .. ولی بهت حق میدم بچگی کنی و باهات کنار میام و همش در فکر بهتر شدن آرامش تو هستم......

 دوستت دارم نبات کوچولوی مامان