تاريخ : ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

دست من نیست گاهی وقتا روزم آفتابی نمیشه

حتی با معجزه عشق، آسمون آبی نمیشه

دست من نیست گاهی وقتا سرد و بی حوصله میشم

بین ما ، بین من و تو

من خودم فاصله میشم

****************

دلم خیلی گرفته به وسعت یه دشت بزرگ . خیلی دوست دارم برم یه جا فریاد بزنم .دلم نمیخواد هی بنالم و سرنوشتم رو بپذیرم. اما نمیتونم صورت قشنگ فرشته هام رو از یاد ببرم. فرشته های کوچولو مگه قرار نبود از خدا طلب شفاعت مامانتون رو کنید

چرا من هر روز بدتر میشم. نکنه خدا مامانتون رو دوست نداره و من گناهکارم و دارم تنبیه میشم. دلم خیلی براتون تنگ شده برام دعا کنین که بتونم دوریتون رو تحمل کنم. خیلی دلم هلاکه که چرا یه بار بغلتون نکردم و اینقدر حیف از دنیا رفتین. بعضی وقتا خودم رو مقصر میدونم و میگم شاید من کم کاری کردم و از خودم به اندازه کافی مواظبت نکردم

تو رو خدا منو ببخشین اگه یه وقتایی من مقصر بودم.

هیچ شوقی برای عید ندارم ولی بخاطر بابایی میخوام یکم همت کنم و شادتر باشم. با هم رفته بودیم خرید اما وقتی مامانا رو میبینم با نی نی هاشون کلی دمق میشم و جای خالیتون رو حس میکنم و دست خالی بر میگردم. قربون دستای کوچولوتون برم برای مامان دعا کنین

یه دل سیر حرف دارم باهاتون اما وقت کار مامان تمام شده و باید برم خونه . یادتون نره برام دعا کنینااااااااااا

خدا یا به من آرامش بده تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم.

تا بعد