تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامانِ یکتا

یه جایی، صدایی از اعماق قلبم صدا می زنه
ممکنه، همیشه خواب ببینم، رویاهایی که قلبمو میبره، با اشک و اندوه و غم بسیار،
می دونم، اون طرف، یه جایی؛ من، پیدات می کنم
هر وقت که زمین می خوریم، به آسمون آبی بالای سرمون نگاه می کنیم، و با رنگ آبی اون بلند می شیم،
اما اولین بار جاده طولانی، تنهایی، انتهای دوردست و ناپدید شدن.
می تونم با این دو دستم روشنایی رو در آغوش بگیرم،
وقتی که خداحافظی کنم، قلبم از حرکت می ایسته،
در احساس لطیف، تن ساکتِ خالی من، به چیزی که حقیقت داره گوش فرا می ده،
تعجب از زندگی، تعجب از مردن
اونوقت با باد و شهر و گل ها، با هم می رقصیم
- - - -
یه جای، صدایی از اعماق قلبم بهم می گه، خواب هاتو ببین، نزار جدا بشن،
ما از غم شما، یا اندوه دردناک زندگی صحبت می کنیم،
گاهی هم به جای صحبت، آوازی برای شما سر می دیم؛ زمزمه صدا،
ما هرگز نمی خوایم فراموش کنیم، در هر خاطر گذرایی، همیشه راهنمایی برای شما وجود داره.
وقتی که آینه شکسته می شه، تکه های متلاشی شده روی زمین پخش می شن،
اونوقت نگاه هایی از زندگی جدید ، دور تا دور ما منعکس می شه،
پنجره ی آغاز، آروم و بی حرکت ، نور جدیدی از سپیده دم.
بزار تن ساکت خالی من، پر بشه و احیا بشه.
نه نیازی به جستجوی بیرون هست، نه از دریا با قایق گذشتن
بزار درون من بدرخشه،
درسته،
اینجا درون منه، من یه روشنایی یافتم که همیشه همراه منه،
یه روشنایی که همیشه با منه.