قشنگ ترین مروارید زندگی ما

سلام به فرشته های مامان و دوستای مهربونم:ماچ

 نمیدونید که چی شدهههههههه....... اینقدر خوشحالم که نگو بالاخره صدف مامان بعد از چند روز تب درست در 6 ماه و سه روزگی دندونش رو رونمایی کرد. نیشخند

وای که نمیدونید چه ذوقی زدم وقتی کشیده شدن قرچ قرچ دندونش رو روی قاشق غذا خوریش حس کردم. قلبچنان با حرص قاشق رو روی دندونش کشید که دلم ضعف رفت و تنم لرزید و وقتی انگشتم رو توی دهنش گذاشتم با حرص به انگشتم کاز زد و نیش دندونش رو توی دستم حس کردم.

 همیشه دوست داشتم یه مروارید اصل رو توی یه صدف داشته باشم و اونو از نزدیک ببینم و الان این حس رو دارم و با تمام وجودم از دیدنش ذوق زده هستم . و داشتن هیچ مرواریدی رو با این لذت عوض نمیکنم.لبخند

به نظر من اونایی که مامان هستن درک میکنن که من چی میگم و چه لذتی داره دیدن یه مروارید سفید توی دهن یه صدف کوچولو.قلب

 پنجشنبه گذشته که یکتا 6 ماهش تمام شد برای واکسن برده بودمش بهداشت که چون تب داشت قبول نکردن بهش واکسن بزنن و گفتن که باید تبش قطع بشه و بعد بیاریش برای واکسن.ناراحتگریهخیلی خوشحال شدم که این کار رو نکردن و واکسن بهش نزدن اما چه فایده که باید بالاخره این هفته ببرمش و کاریش نمیشه کرد.  

هفته پیش هم براش آش دندونی درست کردیم تا زودتر دندونش در بیاد که دقیقا افاده کرد و اینطور شد و سه روز بعد رونمایی کرد و اونروز هم خیلی تب داشت.

یه روزی میگفتم کی صدف مامان بزرگ میشه و من دندونش رو می بینم؟؟؟؟ که خدا رو شکر اون روز رو هم دیدم و امیدوارم تمام موفقیتهاش و خوشبختیش رو هم ببینم .

ایشاا... همه نینی های کفته بی دندون به زودی دندوناشون در بیاد و این لذت رو ماماناشون حس کنن.

 

و اما کارهایی که یکتا جون انجام میده تا به امروز :

خانوم خانوما به شیر خشک که اصلا زیاد مایل نیست و به زور میخوره اونو و تا من باشم فقط فقط من در نبودم به اجبار بطری شیر اونم دو پیمانه به زورسبز غذا هم خوب میخوره اما غذاهای شیرین رو مثل فرنی دوست نداره ..عین مامانشه فداش بشم.چشمک

خیلی زود هم دوست داره راه بیافته و با روروکش تمام خونه رو دور میزنه عینهو دور زدن دور فلکه.لبخند

خدا رو شکر تا الان که خوابش خوب بوده و شب تخت تخت تا صبح میخوابه و اذیت نمیکنه مگر اینکه شیر بخواد که به دنبالش سر سری میکنه و به محض دریافت گمشده مورد نظر تو بغل مامان می خوره و میخوره و می خوره تا خسته بشه و خوابش ببره و تا وقتی که من جفتش خواب باشم زیر چشمی نگاهی بهم میندازه و باز میخوابه... فداتش بشم که اینقدر خوبه....( شیفتگی دیگه ) آینده رو هم خدا بهتر میدونهچشمک

صبح که ما میخوایم بیایم سر کار تا من بلند میشم برم لباس تنم کنم و وسایلش رو جمع کنم ببرم خونه مامان نازی تحویلش بدم زودی چش باز میکنه می بینه من نیستم و بیدار میشه و کلی ادا و اطفار در میاره و حالا نخند و کی بخند که بیا با من بازی کن و دل من رو از اینکه باید چند دقیقه دیگه جداش کنم در عین بازی و خوشحالی به درد میاره.

بهش میگم مامان نخندددددددد گریه کن من دارم میرممممممممممم اما چیزی سرش نمیشه که چون داره عشق میکنه که ما میخوایم لباس تنش کنیم و سوار ماشین کنیم و ببریمش بیرون از این سلول و آسمون خدا رو ببینه و ذوق کنه. ( ددری شده نه؟ )

  تا چند وقت پیش که ککش هم نمی گزید که کجا میخوایم ببریم تحویلش بدیم و پشت سرمون گریه نمی کرد و من کمتر بی تابی میکردم که دارم از خودم جداش میکنم اما دیگه جدیداً دست میکشه سمتون که بیاد بغلمون و لب میزاره پشت سرمون و مامانشو با دلی پر و غمگین بدرقه میکنه.  انگاری میخوان قلبمو ازم جدا کنن(اینم یکی از اون حسهای بد در کنار اون لحظات خوشه دیگه کاریش نمیشه کرد) اما زودی با دیدن عروسکای عمه مهشیدش همه چیز یادش میره و بعد از بازی باز میخوابه تا ظهر و بی قراری نمیکنه.

عاشق بازیه و رنگها رو خیلی دوست داره و به محض ورود به یه جای رنگی چنان ذوق میزنه و جیغ میکشه که میخواد از دستم بیافته.  وقتی داره بازی میکنه میگه ادَ ادَ ادَ ادَ....بَ بَ ...آقو... و اصولاً گریه زیاد نمیکنه فقط به قول معروف نق میزنه.  وقتی چیزی رو میخواد لبا رو جمع میکنه چشما رو هم می بنده و میگه اوم اوم اوم و اگه دیگه خیلی اصرار کنه و کسی محلش نزاره که چی میخواد یهو میزنه زیر گریه خشایاری و لب جمع میکنه و میگه مَ مَ مَ مَ مَمَه مَمَه..... که همه عاشق گریه کردنشن و از دستی یه کاری میکنن که گریه کنه و لب و لوچه و صداش رو بشنون.... خیلی بدن نه!!!!!!  وقتی هم توی بغلم نشسته یا سر پا ایستاده راحت خم میشه و از روی زمین هرچیزی که دوست داره بر می داره..

شبا همیشه توی دل خودم میخوابونمش و اصلا اصلاً دوست ندارم به توصیه خیلیا به این زودیا اونو توی تخت خودش بخوابونم و از خودم جداش کنم چون میدونم یه روزی بزرگ میشه و خواه و ناخواه منو ترک میکنه و  دلش میخواد بره توی تختش بخوابه و از من یواش یواش فاصله میگیره و من دلم برای نینی بودنش .... وابستگیش به من به واسطه شیر خوردنش .... مظلومیت نگاهش برای بغل شدنش و همه همه  تنگ میشه .....

 الانم آقای پدر کنار تخت تشریف دارن و جاشون تا اطلاع ثانوی مسدود می باشدلبخند. اتفاقا محمد بر خلاف نظر من عقیده داره که بچه باید از هفت هشت ماهگی تختش جدا بشه اما کیه که دلش بیادددددد!!!. بهش میگم بعد از کلی زجر دختر به دنیا اوردم که تحویل تخت بدمش !!!!!! مال خودمه ... عروسکمه...... نفسمه......عمرمه....  باید چند بار شب ببوسمش ، بوش کنم  نازش کنم...  فعلا باید پیشم باشه...قلب با غضب میگه اگه تو آخر این بچه رو خرابش نکردی!!!!!!! بعد با خودم فکر میکنم میگم نکنه لوس بار بیاد  مامانی بشه !!! اما هر چی فکر میکنم بازم دلم نمیاددددددددددددددو به خودم میگم اشکال نداره یکی یه دونه ها همه لوسن و مامانی مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟

و اما احوالات مامان:

واقعا بچه ها خیلی زود بزرگ میشن و ما هم با هر روزی که اونا رشد میکنن یه روز از عمرمون کم میشه و من هر روز که به رشد یکتا فکر میکنم و به گذشته بر میگردم از لحظات از دست داده گذشته خیلی حسرت میخورم.

توی این دو سال گذشته و بارداریهای سختی که داشتم و همینطور خاطره از دست دادن غم فرشته ها برنامه زندگی یکنواختی رو پشت سر گذاشتم که پر از استرس و دردهای مختلفی بود که خدا رو شکر با ورود یکتا جوم عوض شده و دنبال یه تحول و تلنگری هستم که بیشتر به علایق و وقت خودم اهمیت بدم و دارم به چند تا موضوع فکر میکنم .متفکر

به هنر خیلی علاقه دارم از هر نوعش اما نمیدونم چطوری میشه با یه زمان کمی که عصر خونه هستم و داشتن یه بچه چطوری میشه برنامه ریزی کرد که کم نیارم!!!!!  و چطوری میشه دنبالش برم؟!

همینطور دنبال سلامتیم باشم که از این دردهای زیاد پا و کمر و عوارض بعد از بارداریم کم کنم و یه چکاب کامل و فیزیو تراپی برم.

دوست دارم به رفت و آمد با دوستای مهربونم و نی نی هاشون ادامه بدم تا چیزهای زیادی از هم یاد بگیریم و خونه نشینی رو کنار بزارم و بیشتر به تفریح در کنار کار اهمیت بدم.

از همه مامانای اکتیو و دوستای خوبم میخوام که راهنمائیم کنن و اسرار اکتیو بودنشون رو بهم بگن لطفاً.........ممنون میشمچشمکماچ

 فرشته های مامان دلم براتون هر روز تنگ تر از دیروز میشه و با کارهایی که یکتا میکنه برام و لذت میبرم دلم کباب میشه که شما نیستین و نمیتونین عشقتونو به من هدیه بدین و همش میگم کاشکی یکتا دو تا دادشش رو داشت که بعد از من و باباش کسی مراقبش باشه......اما صد حیف  که هیچی نگم بهتره.......گریه

 امروز آجی یکتا رو میخوام ببرم واکسنشو بزنم که مریض نشه ناراحت. دستای کوچولوتون رو مثل همیشه بالا ببرین و براش دعا کنید که زودی خوب بشه و بتونه در مقابل تبش مقاومت کنه. همینطور برای همه نی نی های مریض و ماماناشون.     آمین یا رب العالمین

راستی عکسای آش دندونی یکتا رو هم ببینید........

مجددا آپلود می شود.

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلا

عزيز دلم يكتاي گلم دندون خوشگلت مباركت باشه عزيزم. مهري جونم بدون كه اگه اون دو ني ني گلت الان بودن تو يكتا رو نداشتي. هميشه به اين موضوع فكر كن . چون من هم وقتي بعضي وقتها فكر مي كنم اگه دخترم زنده بود امسال مي رفت پيش دبستاني بعد مي گم واي اگه اون بود الان بهراد نبود.

ليلا

مهري جونم فكر نكنم با داشتن 2 تا پسر شيطون تقريبا 2 ساله تو بازهم هوس مي كردي يه خواهر براشون مي آوردي. عزيزم . قربون يكتا خانمي بشم من هزار تا.

مریم مامان آوا

ای جانممممم این کوشولو رو نگاه کنین که داره برا خودش خانمممم میشه... دندونت مبارک عسل خاله[ماچ][ماچ] چقدر آش دندونیت خوشدل شده... حسابی دل مامان رو بردی ها ناقلااااااا. خدا رو شکر که دخمل خنده رویی هستی و کلی به مامان حال میدی.[قلب] الهی بمیرم که برا دندون درآوردن تب کردی.. میدونم خیلی سخته! ایشالا که بقیه اش رو راحت در بیاری... مامان جون فکر خیلی خوبی کردی. به نظر منم ما بایدددد برا سلامتی خودمون وقت بذاریم. وگرنه چطور میتونیم این فرشته ها رو تو زندگیشون کمک بدیم؟ کارهای هنری رو هم میشه با برنامه ریزی انجام داد. همیش فکری که کردی که گروهی کارهای هنری انجام بدیم یه انگیزه ی خوبه... ایشالا تو وبلاگ نی نی ها از کارهامون عکس بذاریم[چشمک] راستی آشژزی هم خیلی حال میده.. اگه علاقه داری راحت میتونی دنبالش رو بگیری.[پلک]

كيانا-مامان آوا

lبارکه اولین مروارید کوچولوی یکتا خانوم ما. آره ماها می فهمیم این لذتها یعنی چی؟ من خودم وقتی مامان نبودم اگه می دیدم مامان باباها برا یه حرکت کوچولوی بچشون(کوچولو از نظر من)چه ذوق و شوقی می کنن خنده ام می گرفت و برام خیلی عادی بود ولی الان می فهمم چقدر شیرین و لذت بخشه شاهد رشد و بالندگی ثمره زندگیت باشی...[قلب]

مامی آلینا

[ماچ][بغل][ماچ]

آنوش

نازييي مرواريدهاي يكتا نانازي مبارك انشالله هميشه سلامت باشه الهي بگردم كه تب كرد آوينا هم دندونش خيلي سخت و با تب در اومد اما چه ميشه كرد بايد همين مواقع مادري رو ياد بگيريم ديگه [چشمک] مواظب خودتم باش مهرناز حون يكتا مامان سالم ميخواد[نیشخند]

سمی مامان آوینا

ای جانممممممممم اسمشو می خوام بذارم گل خندون امیدوارم همیشه خنده رو لبای کوچولوت جا خوش کنه و با خنده هات مامان مهربونتو 1000 برابر خوشحال کنی ... مرواریدای دخملی هم مبارکککککککک الحق و الانصاف مادر فرزنده شیفته ای

مامان سارا

ای جونم خاله مرواریدت مبااااارک دخمل خوش خنده[ماچ]

مامان روژین

جاننننننننننننننن واقعا صدای شیرینی این دندون به قاشق کشیدن نه ؟؟ راستی من تخت روژین رو از همون اولش جدا کردم ولی اتاقش رو از 1 سالگی ... بهت توصیه میکنم حداقل بذارتوی تخت خودش توی اتاق خودتون فعلا بخوابه تا به بوی تخت و جاش و رختخوابش عادت کنه .. بعدا خیلی اذیت میشی بخواهی به یه رخت خواب و یه تخت دیگه عادتش بدی ... به نظر من ایونجوری میشه دوتا تغییر و سختی کارت بیشتر ... بذار توی تخت خودش بخوابه ... سخته ولی بعد که بزرگ شد راحتی ... باورت نمیشه من روژین رو 40 روزش نبود تو این تخت نوزادی ها میذاشتم ... سخت بود هی باید خم میشدم نگاش میکردم خودت که بهتر میدونی هزار تا فکرو خیاله ولی خوب خیلی راحت میخوابید و ما هم راحت بودیم دیگه عادت داشت بهش وای شبهای که شیرش میدادم و باید حتما عاروقش رو میگرفتیم ... بین خودمون باشه من شیر می دادم همسری عاروقش رو میگرفت میذاشت توی تختش هههههه چه شبهای بود چه زود گذشت[قلب]