دیروز دختر مامانم و امروز مامان یکتا...

و اما روز تولد:

نوشتن احساس من به تو در روز تولدت اینقدر سنگین هست که هنوز نتونستم واژه های مادرانه ام رو روی این صفحه بیارم و اینجا برات ثبت کنم. میگن تا مادر نشی نمیتونی بفهمی مادر یعنی چه!!!! الکی نگفتنا!!!!

 دیروز تولدم بود و احساس مادرانه ام رو گذاشتم جای حس مادرانه مادرم در روزیکه به دنیا اومدم...میدونم که مادر بودن یعنی یه حس غریزی و فقط نحوه نشون دادن اون و به زبون آوردنش برای مادرا فرق میکنه و همه تقریبا یه حس رو تجربه میکنیم .

مامانم میگه اونروز خیلی سورپرایز شده از اینکه خدا دوتا بچه تو یه روز براش فرستاده و فقط انتظار یکی از ما رو می کشیده و حسابی غافلگیر شدن و همیشه از سختی هایی که توی دوران طفولیت ما در اون دوران که دوقلو داشتن کم بوده و اونم بی تجربه بوده برام میگه و الان که خودم به این احساس مادری دست پیدا کردم  میفهمم که در قبال زحمتهای مادر و پدرم خیلی مدیونم و باید بیشتر از این سعی در جبران زحماتشون داشته باشم. واقعا که من چقدر بدهکارم خدای من....

مثل اینکه تو هم مثل داداشات خیلی ذوق داشتی زود پا به این دنیا بزاری و یه هفته زودتر شیطونی کردی و منو ترسوندی و با جسارت کامل پا به دنیای ما گذاشتی....

من که خیلی ترسیده بودم اما انگار تو مطمئن مطمئن بودی از اینکه قراره این روز به دنیا بیای و سر جای خودت موش کرده بودی .

خیلی خوشحالم که توی دنیا منو به عنوان مامانت انتخاب کردی و توی دل من جا گرفتی و با به دنیا اومدنت بهترین احساس و عواطف یعنی مادر بودن رو در وجود من زنده کردی و شدی نینی ناز من...

تو به دنیای من اومدی و با چشمانی باز و پر از احساس اشک رو در چشمان من نشوندی و من شدم مامان تو ... از اون نگاه ناز تو تنم لرزید و فقط اون لحظه بود که از اون همه اضطراب و دلهره که تا دقیقه نود هیچی رو باور نداشتم و باز هم از اینکه مادر نشم و تنها بمونم دل کندم و فهمیدم که راست راستی قراره بشم مامان یه عروسک واقعی و دلم از این همه مسئولیت لرزید...

به خودم گفتم یعنی من قراره اینو بزرگ کنم...... این که خیلی کوشولوه هستش....

صدبار دستات و پاهات رو چک کردم و انگشتات رو شمردم تا باورم شد که سالم سالم هستی و با هر بار شمردن ضربان قلبم برای تو تندتر میتپید...

همش توی فکر بابات بودم که  اگه بعد از این همه سختی تو رو ببینه چه حسی داره و از اینکه بالاخره تونستم بهش یه نینی ناز هدیه بدم و بهش بگم بابا شدی خوشحال بودم و دل توی دلم نبود.. و خدا رو هزاران مرتبه شکر گفتم که بالاخره دوران خوش زندگی ما از نو شکوفه بارون شده.

همه محبت ما نثار شور و شوق و حس قشنگی که در نگاه کودکانه ات به ما هدیه میدی و جوابی  باشه برای اون همه شور زندگی...

 تمام عشقمون نثار تو و لبخندهای قشنگت که بی اراده ما رو به بچگی خودمون میبره و با تو به رویای کودکی بر میگردیم و هر لحظه بیشتر از دیروز عاشق تر میشیم ....

 وقتی با تو هستم بهترین زمان زندگیمه و دوری از تو در زمانی که سر کارم سخترین روزهای عمرمه...

همش یاد بازیهایی هستم که با هم میکنیم و بی اختیار لبخند به لبم مینشونی و همش منتظرم تایم کار تمام بشه و بیام و باهات هم بازی بشم..اونم چه بازیهایی!!!!

با تو خر میشم سواریت میدم ........... گاوت میشم ما ما میکنم..... هاپوت میشم هاپ هاپ میکنم....و هرچی تو بخوای میشم و باهات  خودم هم کودکی میکنم....

 

 دوستت داریم و تمام هستی ما هرچه که داریم نثار پاکی و معصومیتت نگاهت و کلامت دختر قشنگ من.

 

نفهمیدم چی نوشتم خدائیش

نوشتن احساسات مادرانه خیلی سخته نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ برای من که سخت بود.

 

/ 4 نظر / 20 بازدید
مهدیس

عزیزییییییییییییییییید هر دوتون مادر عاشق و دختر ماهش[قلب]

مامان نازدونه ها

فقط ما مادرها میتونیم درک کنیم که خیلی سخته که بخوایم از حس وحالمون نسبت به بچه هامون بنویسیم کاملا درک کردم احساست رو

مامی آلینا

ازخوندن خط به خطش لذت بردم مامان مهربون[دست][دست][دست]

مامان سارا

سلام وبلاگ خوبي دارين مطالبي كه نوشتين خيلي قشنگ بود و معلوم بود كه خيلي احساساتتون لطيفه من شما رو با اجازه لينك كردم شما هم اگه دوست داشتين به من سر بزنين